همه ی خاطرات سفر که الحق هم پس از مدتها خیلی سفر خوشی بود یک طرف
مکث کوتاه زیر اون درخت و تکرار تشنگی بچه گی ها
و دیدن فرمانده جبهه بازی های کودکی بعد از 10 پانزده سال یک طرف
اگر چه حسین ما رو نشناخت نه منو و نه خواهرم رو
خواهرم گفت : کی بود؟
گفتم : فلانی.... برگشت نگاهش کرد نشناختش
گفت : من که اینقدر تو شناخت آدما خبره ام چه طوری نشناختمش و تو شناختیش
شناختنش کاری نداشت: فرمانده فقط ریش و سبیل درآورده بود وگرنه هیچ فرقی با بچه گی هاش(سی سال پیش) نداشت
نویسنده » کربلایی ام البنین » ساعت 9:5 صبح روز سه شنبه 22 شهریور 90
تشنه که میشم یاد یه خاطره می افتم
تابستان سال 1363 بود و هوا به شدت گرم
با مادر و خواهر هام سوار ماشین روستا بودیم تا بریم خونه بابا بزرگ
از نوده که رد میشدیم ماشین یه جا توقف کرد که یه آقایی کنار جاده ایستاده بود و به مسافر ها آب می داد
دلم می خواست با ما پارتی بازی کنه اما....
حالا کمی بالاتر از زیر همون درخت توت
یه سنگ قبر که روش نوشته بیسجی شهید....
تشنه ام
قرار مجدد: فردا صبح زیز همون درخت توت
باشه؟؟؟؟؟؟؟
این بار هوای ما رو ویژه تر داشته باشی ها....
پ.ن1: غیر از قصه جنگل و کوه و دریا و سر سبزی ، سفر به شمال برای من یک جذابیت دیگر هم دارد و آن هم غوطه خوردن در خاطرات کودکی و نوجوانی با آن هایی که .....
پ.ن 2:آرزو دارم کاش آنقدر پول داشته باشم که بتوانم خانه کودکی هایم رادر شمال دوباره بخرم .. خانه ای که هیچ تغییری نکرده فقط درخت های انارش پیرتر شده اند مثل مادر .....اگر چه آن باغ آلبالو کنار خانه دیگر نیست که شهید یزدانی مظلومانه گوشه ای بنشیند و کودکانه های ما را تماشا کند
پ.ن3: این همه حرف زدم که بگم چند روزی می ریم شمال :)
نویسنده » کربلایی ام البنین » ساعت 8:32 صبح روز چهارشنبه 16 شهریور 90
قبل از انقلاب چند تا نامرد یه دختری رو می دزدن و می برن تو جنگلهای اطراف....
باهاشون درگیر میشه و دختره رو نجات میده و ....
آش و لاش و زخم و زیلی که میاد خونه برا مامان تعریف میکنه
دارم فکر میکنم همین کار ها رو کردن که شهید شدن دیگه.....
باز فکر میکنم شهدا.. خیلی قبل تر از شهید شدنشون ، بهای شهید شدنشون رو حساب کرده بودن با خدا
پ.ن: مامان این خاطره رو این همه سال تعریف نکرده بود ... تا اینکه چند روز پیش ..ولش خودش یه پست مفصله
پ.ن 2: راستی مامان چند تا دیگه از این خاطره های تعریف نکرده داره؟؟
نویسنده » کربلایی ام البنین » ساعت 12:42 عصر روز یکشنبه 13 شهریور 90
مادرشهیدحسین علم الهدا به امام(ره):حسین می خواست امسال بره مکه
امام(ره):حسین حالا بالا تراز مکه رفته(دیدار خدای کعبه)
مادرشهیدغلام کبیری:من که رفتم بیت رهبری،عکس حسین، کارت دانشجوییاش، قبولیاش رابردم…آقا گفتند:خوشحال باشید که حسین دانشگاه اصلیش قبول شده است.
پ.ن:مقام معظم رهبری دررابطه با این شهید ودیگرشهدای فتنه:
افضل شهدای انقلاب اسلامی هستند
نویسنده » کربلایی ام البنین » ساعت 10:49 صبح روز چهارشنبه 25 خرداد 90
این پست اگر چه نیمه تکراری است ولی دقیقا حال این لحظه ی من است
آسمان تعطیل است
دگیر حتی شهیدان هم ارزان از این کوچه ها عبور نمی کنند
باید تکانی به واژ هایم بدهم
نه باید تکانی به خودم بدهم
شاید تقدیرم به عاشورا رسیده باشد
شاید انتخاب فصل بعدی کتاب زندگی باشد
اما........
چه دست خالی ام این روز ها
و چه قدر تنها.........
و چه قدر دلتنگ
نویسنده » کربلایی ام البنین » ساعت 1:58 عصر روز سه شنبه 24 خرداد 90
یوسف اونا 16 سالش بود سال 61 که شهید شد. از زندگی زمینی اش چیزی یادم نیست
سالها قبل شنیدم که هر کس سوره های 4 قل و شمس و ضحی و لیل رو موقع خواب 7 بار بخونه خواب هر کسی رو بخواد می بینه
و من هر بار می خوندم تاخواب شهید علم الهدا رو ببینم... این یوسف رو خواب میدیدم
حکایتی شده بود برای خودش .. تا اینکه بعد از حدود 20 سال رفتم دنبال قبرش توی گلزار شهدای .... یک روز خیلی گرم بو هرم گرما دیوانه ام کرده بود و مدام توی راه فکر میکردم که بعد این همه سال پیداش نمی کنم ....خصوصا با این ماجرا یکسان سازی قبور شهدا ....
ناگهان سرم رو که پایین انداختم دیدم نوشته شهید یوسف . ر .. فرزند داوود و...
دو سال قبل هم ماموریتی رفته بودم شمال... قبل از ماموریت خوابی دیدم دو مورد این شهید یوسف ... ولی وقتی رفتم در خونه شون با خودم فکر کردم اون که منو بعد 25 سال نمی شناسن پس منصرف شدم و بر گشتم.. گفتم میرم به بنیاد میگم... تا در بنیاد هم رفتم و پشیمون شدم.
دوباره چند ماه قبل خواب دیدم یوسف اومده و خونه شون رو که خیلی خیلی بزرگ هم هست تبدیل به مدرسه کرده
مدرسه شلوغ بود و زندگی درش جریان داشت.
با روحانی اداره مشورت کردم که به خانواده شهید بگم یا نه چون خواب تکرار شده ممکنه حاوی پیامی خاص باشه
آقای ب گفت : صلاح نیست . ممکن این کار باعث آزار خانواده شهید بشه
ولی احتیاطا توی سایت بنیاد شهید استان یادداشتی گذاشتم و خوابم رو گفتم و مشخصات و آدرس خونه شهید رو دادم که اطلاع رسانی کنند
دو هفته پیش هم که رفته بودیم شمال تنها یک روز غیر تعطیل وقت داشتم که نشد برم بنیاد
غروب 5 شنبه مادر گفت : بریم تو شهر قدم بزنیم. از خونه که بیرون اومدیم : گفت بریم خونه داییی
خونه دایی رو گم کردیم و سر از مزار در آوردیم. مادر رفت سراغ مادر بزرگ و دایی جانش و من هم رفتم قطعه شهدا و سراغ یوسف
خجالت می کشیدم وعذر خواهی کردم ..........
مادر که اومد گفتم این شهید رو میشناسی؟
گفت : نه
گفتم : یوسف .. یوسف داوود
یه هو مادر گفت موافقی برگشتنا از مسیر مهدیه بریم و یه سرهم بریم خونه حاجی ر.
موافق بودم و از خدا هم می خواستم
به یوسف گفتم : خوب اگه خواب من حاوی پیامه خودت زمینه گفتنشو فراهم کن
حاج خانم ر. تا مادر رو دید زد زیر گریه و.... فرصتی هم شد که من هم خواب هایم را بگویم
حاجی ر.. گفت: کی خواب دیدی ؟
تاریخ خواب رو که گفتم . معلوم شد همون زمان حاجی داوود ر . 3000 متر زمین به نام شهید به آ. پ اهدا کرده.....برای احداث مدرسه ای به نام شهید ........
نویسنده » کربلایی ام البنین » ساعت 12:54 عصر روز دوشنبه 23 خرداد 90
من میگم اصلا یک رازی توی این اسم یوسف هست. چه رازی بماند
خونه ی ما توی شمال دیوار هاش خیلی کوتاه بود. اونقدر کوتاه که اگه من که یه نوجوان 13-14 ساله بودم می ایستادم پشت دیوار به راحتی می تونستم با اهل خونه ی همسایه گفتگو کنم.
خونه ی اونا دیوار به دیوار خونه ی ما و خاله حلیمه و حاجی نونوا بود(یعنی خونه شون خیلی بزرگ بود).
برای رفتن به خونه ی اونا باید کل کوچه رو می رفتی و از چنا تا خونه می گذشتی و بعد دوباره همین مسسیر رو بر می گشتی
واسه همین ارتباط ما بیشتر دیوار به دیوار بود.
به خصوص وقت هایی که ماموران ساواک دنبال خرابکار بگیری بودن. برای مخفی کردن اعلامیه ها و اینا
یه یوسفی ما داشتیم یه یوسفم اونا
یوسف اونا که شهید شد (سال 61 ) ما بچه بودیم یعنی دبستانی بودیم. با امیر و حسین می رفتم روی ماشین صوت و شعار این گل پرپر و اینا...5 شنبه ها هم که مزار و بعدش هم صبح تا شب جبهه بازی توی باغ فاطی یتیم که بعد ها شد خونه ی حلیمه خاله
یوسف ما که شهید شد (64) دیگه دبستانی نبودیم. راهنمایی شده بودیم. و به قول حسین دیگه بزرگ شده بودیم و کمتر می رفتیم خونه شون
سال بعدش هم که مامان خواب دیده بود که یوسف ما گفته بود من زنده ام و مشهد به زوار امام رضا (ع) خدمت میکنم و بابا بی قرار اومده بود مشهد و دیگه بر نگشته بود و سفارش کرده بود که ما هم خونه و زمین رو ول کنیم و بیایم مشهد که اومدیم و.....
پ.ن : پست بعدی رو هم بخونید
نویسنده » کربلایی ام البنین » ساعت 12:15 عصر روز دوشنبه 23 خرداد 90
اصلا از بچه گی دل خدا حافظی کردن نداشتم .....یادمه اون قدیما که جنگ بود....خونه ی ما تو شمال بود. کنار رود خونه
یه حیاط خیلی بزرگ داشتیم که توش سه تا درخت انار و دو تا سرو و کلی گل و گیاه داشت
یادمه بابا و اسماعیل و یوسف هر وقت می اومدم مرخصی موقع بر گشتنشان کلی باید دنبال من می گشتن
یا می رفتم توی رود خونه (اگه روز بود) یا لابه لای یکی از درختای انار (اگه شب بود و رود خونه خطر ناک )
خلاصه هر کدوم که می رفتن جبهه کلی دنبال من می گشتن و آخرشم پیدام نمی کردن و بی خدا حافظی می رفتن
هر بار هم که می رفتن بعدش پشیمان میشدم و با خودم فکر میکردم اگه بر نگشتن چی ؟؟؟؟؟؟؟؟
و بر می گشتن......
غیر از اون دفعه آخر که یوسف دید مهدی حلیمه خاله داره گریه میکنه و ازش پرسید چی می خواد ؟ اونم گفت : بادبادک
بعد یوسف هم نشست وسط کوچه رو زمین و شروع کرد برای مهدی بابادک درست کردن
منم از لای درختای انار در اومدم و براش خمیروآبو کاغذ آوردم و کمکش کردم تا تموم شد
بعدش هم یو سف رفتکه رفت که رفت و فرصت قایم شدن دوباره پیدا نکردم
یوسف هم رفت و دیگه بر نگشت
یعنی برگشت ولی بدن بی سرش برگشت تیر خورده بود توی پیشانی و کاسه سرش رو برده بود....... همین روزها.. بود سال 64
کاشکی اون روز هم لای درختای انار قایم شده بودم.
پ.ن:پاسخ کنجکاوی بعضی ها:یوسف پسرعمه ی من بود که از کودکی باما و درخانه ی ما زندگی می کرد.
نویسنده » کربلایی ام البنین » ساعت 11:2 صبح روز یکشنبه 22 خرداد 90
دانشجوىفیزیک دانشگاه مشهد: شهید سید حمید میرشمسى
یکى از دوستان حمید نقل مىکند :" در یکى از مناطق جنگى غرب، تعدادى عراقى را به اسارت گرفتیم که یکى از آنها زخمى بودو آب مىخواست. اتفاقاً آوردن آب از آن محل کار بسیار مشکلى بود، بهطورىکه باید با قاطر آب را از پاى کوه به بالاى کوه مىآوردیم. شهید سید حمید قمقمه خود را به او داد و خودش نه ساعت تمام بدون آب ماند و در آخر خود آن اسیر زخمى را به دوش کشید و پایین آورد.
نویسنده » کربلایی ام البنین » ساعت 8:4 صبح روز یکشنبه 8 خرداد 90
اسماعیل دوره گرد استوانه نبود اما خونش انقلاب را بیمه کرد. نمی دانم چرا امروز دلم می خواهد باز از اسماعیل دوره گرد بگویم. هر چه باشد این بار افتتاح جوهر قلمم از خون اوبود وگرنه شاید حالا حالاها این خانه مسکوت باقی می ماند.
از این دوره گرد پیر تنها چیزی که یادم می آید بقچه بزرگی بود که هر از گاهی بر دوش رنجورش می انداخت و سر از خانه سید غفار در می آورد و ان وقت زن ها خبر دار می شدند و می رفتند برای خرید... در بقچه اش همه چیز داشت. اما عمده چیزی که می فروخت پارچه بود.
این که مادر بعد از بیست و چهار سال از کجا یادش امد که او شهید شده بماند . و من اصلا به این چیزها کار ندارم. آنچه من به آن کار دارم این است که
اسماعیل دوره گرد استوانه نبود ولی خونش انقلاب را بیمه کرد. خانواده اسماعیل بیست و پنج سال است که دارند حق بیمه انقلاب را از خون جگر خود پرداخت می کنند. بچه های اسماعیل دوره گرد بیست و پنج سال است (یعنی از زمانی که من لا اقل به یا دارم ) تمام دلتنگی هایشان را هر لحظه به حساب بیمه انقلاب واریز می کنند. دخترش سهم خود را از حضور پدر در مراسم عقدش ( به هر حال ولی دختر باید حتما حضور داشته باشد در مراسم عقد) به حساب بیمه انقلاب واریز کرده است. پسرش سهم خود را از حضور پدر در مراسم دامادی اش (شب زفاف کمتر از پادشاهی نیست.. به شرط آن که پسر را پدر کند داماد ) به حساب بیمه انقلاب برای دفع فتنه واریز کرده است.
البته بچه های معصوم استوانه هم در این میان بیکار نبوده اند. پرداخت سهم بیمه انقلاب با بچه های اسماعیل ، استفاده از مزایای بیمه عمر انقلاب ، بیمه آزادی بیان و .... سهم بچه های استوانه.........چه تقسیم قشنگی نه
اسماعیل اصلا پول نداشت . یعنی از اول هم دستش تنگ بود وسعش نمی رسید. برای همین دید که نمی شود در انقلاب بی سهم باشد.
با خودش گفت : خب حالا که بعضی ها باغ پسته داشته اند و در راه اهداف انقلاب خرج کرده اند. و.....نمی شود که من هیچ چیز نپردازم. به هر حال من هم شهروند این مملکت انقلابی ام دیگر
پس هی چرتکه انداخت وچرتکه انداخت و دید غیر از خون چیز دیگری ندارد. باآن به میدان آمد و اتفاقا این خون خیلی هم به کار آمد.اصلا امام اعتقاد داشت همین خون ها انقلاب را بیمه کرده اند . و حالا سی سال است که انقلاب بیمه است. بیمه خون اسماعیل
خوبی این پرداخت حق بیمه این است که مثل بیمه آسیا و بیمه دانا و به خصوص بیمه تامین اجتماعی نیست. یعنی باز نشستگی ندارد. برای همین است که بعد از سی سال بچه های اسماعیل دوباره به میدان آمده اند و اگر لازم باشد انقلاب را برای سی سال دیگر بیمه خواهند کرد.
نویسنده » کربلایی ام البنین » ساعت 11:57 صبح روز پنج شنبه 27 آبان 89