سفارش تبلیغ
تحریم المپیک لندن
انقلاب - عشقستان اسماعیل ،درد دل با شهدا



انقلاب - عشقستان اسماعیل ،درد دل با شهدا






درباره نویسنده
انقلاب - عشقستان اسماعیل ،درد دل با شهدا
کربلایی ام البنین[289]
مگو دگر بهانه برای گرفتن نیست/ دلت برای شهیدان مگر نمی گیرد.......همین
تماس با نویسنده


آرشیو وبلاگ
امام حسین و ائمه(ع) [41]
کربلا نوشت [11]
چله ی شهیدانه [42]
شهید علم الهدا [20]
شهدای هویزه [8]
مشاوره تحصیلی [13]
یادگار شهدا [34]
پیام شهدا [5]
خاطرات شهدا [12]
درددل باشهدا [23]
دلنوشته [26]
سایر شهداء [20]
جهاد سایبری [11]
شهدای زنده [4]
انقلاب [6]
شعر وقطعه ادبی [10]
آبان 89
دی 90


لینکهای روزانه
آینده حزب الله [1319]
درددل بچه شهیدا [7]
شهیداصغری خواه [25]
شهیدرضوان خواه [27]
پرسه در خیال [5]
افق جان [506]
مشق عشق [9]
شهدای گردان لیله القدر [12]
شهید فخرالدین [281]
بی ترمززززززز [96]
خواهرشهیدکاظم [66]
برای شهدا [53]
دختران بابا عطا [103]
جایی برای اهل خدا [37]
دریا لباس.. [58]
[آرشیو(15)]


لینک دوستان
تـا یـار کـه را خـواهـــــPelAk23ــــــد
م.رضوی
بسم رب الشهدا
کبوترانه پریدید
حی علی الجهاد
دانشجویان گیاه پزشکی 89
جایی برای اهل خدا
فطرس ملک
وب نوشت های یه شیمیایی
دکتر داوود آبادی
دکتر ابراهیمی
همراز شقایق
دفتر سرخ
سنگربان
مشاور
پلخمون
وما ادراک
اشک آتش
روزهای جانبازی
عکاس مسلمان
یک جرعه انتظار
یاران ماه
گمنام مثل باباش
مهره اضافه
خاطرات،آستین خالی
قطعه 26
کفشدوزک شماره2
کبوتررضوی
شوشتر نگار
رحمت خدا
بی تاب هویزه
خاطرات چادر مشکی
مکتب عشق
شهید حکیم
یادواره شهدای گنبد
مامان پارساجون
بیانچه
مهاجر
چوب بی صدای خدا
رهرو شهدا
با ولایت زنده ایم(طاهری
دوئل
سایت 598خبری
سوزن بان
یک جرعه آفتاب
سارای بابا علی
عشق وشهادت
یه بچه شهید
وبلاگ فارسی
لیست وبلاگ ها
قالب وبلاگ
اخبار ایران
اخبار فاوا
تفریحات اینترنتی
تالارهای گفتگو
خرید اینترنتی
طراحی وب

عضویت در خبرنامه
 
لوگوی وبلاگ
انقلاب - عشقستان اسماعیل ،درد دل با شهدا


لوگوی دوستان



وبلاگ فارسی

آمار بازدید
بازدید کل :34262
بازدید امروز : 43
 RSS 

   


به بهانه انتخابات و تبلیغات و رای دادن و رای گرفتن و خدمت و .....شهدا این طوری تبلیغات می کردند
دانشجوى شهید حسین اصغر قانع گلیان از عناصر نقش آفرین انجمن اسلامى دانشکده ادبیات و علوم انسانى مشهد در نشست انتخاب اعضاى شوراى انجمن اسلامى ، خود را اینگونه معرفى مى‏کند:
 بسم اللَّه الرحمن الرحیم
به هر صورت برادران ما را مى‏شناسند بعد از انقلاب در خدمت نهادهاى انقلاب بودیم، در سپاه، در دستگاه قضایى، در عقیدتى سیاسى و جاهاى متعدد دیگر که اقتضا مى‏کرد در خدمت انقلاب بودیم
و در عین حال در کنارش تحصیل هم بوده است و هم اکنون که در دانشکده به حد ناچیزى در خدمت نهادهاى انقلاب هستیم.
اگر کارى داشتیم در نهادها یا داریم که داریم، بر حسب همان مسؤولیت دانشجویى مان بوده است نه اینکه ابتدا او را ترجیح بدهیم به آن، نه
. در واقع آن مسؤولیت دانشجویى یا آن مسؤولیت اسلامى یا مسؤولیت تعهد اجتماعى نسبت به انقلاب اقتضا کرده است که در بعد از انقلاب در خدمت نهادهاى انقلاب بوده باشیم و همیشه خود را دانشجو مى‏دانستیم.
یعنى موضع گیریهاى سیاسى اجتماعیمان در آن نهادهایى که دو سه تایش را عرض کردم به عنوان یک دانشجو بوده است و همیشه آن اصالت دانشجویى و تفکر مبانى خودمان را حفظ کردیم.
خوب طبیعتاً بایستى در خدمت انقلاب بوده باشیم و به حد ناچیزى در حد یک جوان معمولى بعد از انقلاب مثلاً بسیجى ساده در خدمت بعضى از نهادها بودیم و هستیم. و عمده‏اش همان مسأله دانشجویى است و در حال حاضر هم همین براى ما کفایت مى‏کند یعنى اگر آنجا هستیم به خاطر اینکه اقتضاى رسالت دانشجویى و تعهد اجتماعیمان اقتضاء مى‏کند که در نهادهاى انقلاب یا در هر جائى که اقتضاء مى‏کند کارى به عهده داشته باشیم.
 و اما انگیزه‏اى که کاندیدا شدم چیزى جز همین نیست یعنى براى دانشجو رسالتهایى قائل بودم و هستم و ان‏شاء اللّه خواهم بود که این رسالتها چیزى نیست که در یک فرد یا دو فرد یا در مجموعه محدودى کافى باشد
قائلیم که بایستى دانشگاه و دانشجوها آن رسالتها را داشته باشند حالا یک عده‏اى در واقع نمایندگى داشته باشند براى ایفاى همان رسالتها، از این جهت.
و بیشترین امیدمان هم این است که اعم از اینکه ما در هر کجا باشیم دانشجوها واقعاً جایگاه خودشان را در شرایط فعلى انقلاب توجه داشته باشند که توجه دارند الحمداللَّه بیشتر توجه داشته باشند و بدانند که به هر صورت فرمایش امام این بود که انقلاب داراى دوبال است.
بال حوزه و بال دانشگاه. طبیعتاً هیچ پرنده‏اى با یک بالش نمى‏تواند پرواز کند و دو بال گفتند نه یک بال.

ادامه مطلب را حتما بخوانید


ادامه مطلب...



نویسنده » کربلایی ام البنین » ساعت 8:1 صبح روز یکشنبه 18 دی 90

قبل از انقلاب یه شب بابا و داداشم می رن به قول ساواک خرابکاری
بگیر بگیر که میشه، باباهه فرار میکنه
و داداشه میره زیر یه کامیون قایم میشه اما غافل که اینکه نصفش بیرون
ساواکیه میاد از زیرکامیون میشکه بیرون وبا قنداق تفنگ چنان میزنه به نشیمنگاهش که بیچاره تا چندروز نه می تونسته بشینه و نه راه بره....
ساواکیه بعدش میگه : بچه تو که هنوز مرد نشدی اینجا چه غلطی میکنی
یکی دو سال بعد انقلاب پیروز شده بوده و جنگ شروع
داداشه میره جبهه و یک هفته تو محاصره قرار میگیرن
قبل از عملیات نفری یه بسته شکلات بهشون میدن که همه ی بچه ها شکلات ها رو حیف و میل میکنن جز این یکی
تو اون یه هفته که تو محاصره بودن .. تدبیر میکنه و روزی یه شکلات بهشون میده
زنده موندن و برگشتن و....مرد شده بود دیگه و همون سال هم ازدواج کرد.(زیر 20 سالگی)


پ.ن: یادش به خیر قدیما بچه ها چه زود مرد می شدن.خدایی اش الان کدام جوان زیر 20 سال می تونه مسئولیت خانه و زندگی رو مردانه قبول کنه و....
پ.ن 2: شهید کاوه موقع شهادت 25 ساله بوده. در حالی که فرمانده بوده، کوموله ها از دستش به عذاب بودن و برای سرش جایزه تعیین کرده بودن. مسئولیت زندگی و خانواده داشته با یک دختر کوچولوی دو ساله



نویسنده » کربلایی ام البنین » ساعت 8:7 صبح روز سه شنبه 28 تیر 90

با خودم قرار گذاشته بودم که در این خانه جز برای شهدا ننویسم. اما گمانم آنکه آبروی خود را با خدا معامله می کند کاری سخت تر از معامله جان کرده است


لذا برای تو می نویسم از قول پدرت ای آنکه با در لحظه لحظه عمر امام چون یاری وفا دار د ر کنار او بودی و با بذل آبروی خود و به جان خریدن تهمت ها و تیر کینه ها لحظه ای امام و انقلاب را تنها نگذاشتی


احمد مظلومم دفاع از تو را به زمان دیگری وا گذاشته ام


پسرم تو با آنکه در هیچ شغلی از شغل های سران اسلامی اید هم الله تعالی وارد نیستی ، این سیلی های طاقت فرسا را که می خوری، برای آن است که فرزد منی و به حسب فرهنگ غرب و شرق باید من و هر کس که به من نزدیک و به ویژه تو که از همه به من نزدیک تری، مورد تهمت و آزار و افترا واقع شود. در حقیقت جرم تو این است که فرزند منی و این در نظر آنان کم جرمی نیست
البته بالاتر از این ها هم باید بگویند و می گویند و خواهند گفت و باید منتظر و مهیا باشی. اما اگر ایمان و اعتقاد به حق تعالی داشته باشی و اعتماد به حکمت و رحمت بی پایان او بکنی ، خواهی این تهمت ها و افترا ها و آزار های بی پایان را تحفه ای از دوست برای سرکوب نفسانیت خود بدانی و ابتلایی و امتحانی است الهی برای خالص کردن بندگان خود، پس سیلی ها را بخور و شکر خداوند را به جا آور که چنین عنایتی فرموده و آرزوی بیشتر کن


پسر عزیزم بارها به من گفتی که درباره ی تو صحبتی نکنم که دال بر تبرئه ی تو از این تهمت ها است و این را برای اسلام و مصلحت جمهوری اسلامی گفتی. لکن من اگر در این ورقه بر خلاف آنچه گفتی درباره تو چیزی بویم ، برای ادای تکلیف الهی است که یک نفر مسلمان یا بنده ی خدا برای من مورد این همه تهمت و آزار باشد و من آنچه  می دانم در باره ی او نگویم .


من خدای قاهر قادر حاضر منتقم را شاهد می گیرم که احمد از آن روزی که در کمک اینجانب در بیرونی مشغول اداره ی امور من بوده تا الان که این ورقه را می نویسم ، قدمی یا قلمی بر خلاف گفتار و نوشتار من بر نداشته و با وسواس عجیب در کلیه ی گفتار ها و نوشته های من ، سعی نموده حتی یک کلمه بلکه گاهی یک حرف را که به نظر او محتاج اصلاح است بدون اذن من تصرف نکند


خداوندا با آنکه نمی خواهم از بستگانم چیزی که بوی حمد و ثنا باشد بگویم یا بنویسم، لکن تو میدانی که ساکت ماندن در مقابل تهمتها جرم و گناه است


 



نویسنده » کربلایی ام البنین » ساعت 12:14 عصر روز جمعه 17 تیر 90

سلام آقای خوبی ها
از وقتی شنیده ام وبلاگ ها را می خوانید. هوس کردم با شما خاطره بازی کنم.
راستش اولش اصلا فکر نمی کردم از شما این همه خاطره داشه باشم. آن هم خاطره های شخصی
سال هزار و سیصد و شصت و چند بود؟شما یادتان هست؟ من یادم نیست. فقط یادم هست که دبستانی بودم. کلاس پنجم و شما تازه ریس جمهور شده بودید.
یک روز از طرف شما یک بسته آموزشی برای ما آمد. رویش نوشته بود از طرف ریس جمهور. شاید هم مدیر مدرسه گفت نمی دانم. آن بسته شامل چند تا دفتر بود. یکی دو تا مداد سیاه و مداد گلی.. همراه با یک سفارش: درس بخوانید. خوب درس بخوانید.
آن روز هوای شمال . هوای مناطق محروم که مابودیم ابری و بارانی بود. برای اولین بار مسیر مدرسه تا خانه را با ماشین آمدم که بسته اهدایی شما خیس نشود.راستی از همان روز خوب درس خواندم ها . خیلی خوب
راستی این احمدی نژاد شبیه آن روز های شما نیست؟



بگذریم سال هزار و سیصد شصت و هشت یود. امام مریض بودند.دبیرستانی بودم و امتحان مثلثات داشتیم آن روز که....
توی مراسم ارتحال امام  توی حرم ، برای شما نامه نوشتم. یادتان هست؟ نوشتم حالا که رهبر شده اید وظیفه تان خطیر تر است. نوشتم قیامت هست و نزدیک است. نوشتم مواظب خودتان باشید.
خیلی جسورانه بود نامه ام . اما پر از خلوص بود.
و شما آقا ، قبل از جسارت، خلوص را گرفتید.(بعد ها شنیدم نامه را خوانده اید. خودتان. خود خودتان)...
نامه ای که با این جمله شروع شده بود: قال الحسین(ع) : (الهی انت کهفی حیین تعیینی المذاهب فی سعتها).
نماینده تان آمد منزل مان. از طرف شما سلام رساند و در قبال نامه ام کمی پول داد تا برای خودم از طرف شما هدیه بخرم. سه جلد کتاب دانش زیست شناسی و یک جلدزیست شناسی مقدماتی خریدم و روی جلدش نوشتم هدیه از طرف مقام معظم رهبری..
کتاب ها به درد کنکورم می خورد. هنوز هم به درد کنکور ته تغاری خانه می خورد آقا...گفته بودید درس بخوانید دیگر نه.. خوب درس بخوانید..



دهه هفتاد را خوب درس خواندم آقا. خوب . خیلی خوب. بچه بودم که گفت بودید : خوب درس بخوانیم. یادم بود. و شدم شاگر اول استان. شاگرد اول نهمین همایش دانشجویان بسیجی کشور با معدل بالای 18و....


سال 82 بود. سرهنگ.... گفت قرار است. دیداری با رهبر داشته باشیم.
گفت: می خواهم تو را هم ببرم. این دیدار اجر کاری بود که نمی خواهم بگویم که ضایع نشود. 
خیلی چسبید. یادتان هست؟؟؟؟ توی حسینیه اولین بار بود که شما را از نزدیک میدیدم و.....و چه قدر انرژی داشت آن دیدار. همان سال فوق لیسانس هم قبول شدم. و باز درس خواندم و درس... سفارش شما بود...


 


راستی یک چیز هم بگویم این روز ها روزی یک ساعت ورزش می کنم. این هم سفارش دیگرتان است دیگر نه...به فکر تقویت تقوا هم هستم... اینها سفارش اکیدتان به جوانان است دیگر نه؟اگر چه ما که دیگر....


پ.ن: به همه ی وبلاگ نویس های ارزشی: حرف های حضرت آقا حجت را بر همه تمام کرده است . لطفا تا خون به دل ایشان نشده و دوباره تذکر نداده اند. مصادره به مطلوب کردن فرمایشان ایشان را بس کنید.



نویسنده » کربلایی ام البنین » ساعت 4:35 صبح روز دوشنبه 23 اسفند 89

موضوع انشاء: قشنگ ترین خاطره خود را از راهپیمایی 22 بهمن 1389 بنویسید
به نام خدا پاسدار حرمت خون شهیدان.
امسال کلا راهپیمایی 22 بهمن خیلی قشنگ بود. همه آمده بودند. شلوغ ِ شلوغ بود. به خاطر همین امسال هم به ما ساندیس نرسید. راستش قبل از اینکه ساندیس مُد بشود این اقدس خانم هر وقت مامانمان اینها از راهپیمایی بر می گشتند می گفت : پس مرغتان کو؟ گوشتتان کو؟ روغنتان کو؟ شاید اوایل انقلاب در راهپیمایی ها مرغ  و گوشت و روغن هم می داده اند . راستی شنیده ایم نوه های اقدس خانم هم قرار است روز 25 بهمن تظاهرات اینا کنند. حتما یک نفر به آن ها مرغ و اینها می دهد خب. خوش به حالشان چه می شود اگر بشود. فقط حیف که نمی شود.
خلاصه امسال به ما فقط یک پرچم رسید. آن هم از آن سه رنگ خوشگل ها و ما هی پرچم را بالا گرفته بودیم و آن را برای دوستانمان تکان می دادیم. آخرهای راهپیمایی می خواستیم پرچم را بیاوریم خانه و با آن بازی کنیم که یک پیر زن پرچم ما را دید و هوس کرد پرچم داشته باشد. برای همین جلو آمد و گفت : سلام ننه کجا پرچم می دهند؟؟؟ ما هم گفتیم سلام جان ننه. فلکه .... و پیر زن با ناله ای گفت : تا اونجا که نمی تونم برم. پا ندارم.پا داشت ها. اصلا اگر پا نداشت چه طوری آمده بود راهپیمایی؟؟؟؟؟. آن هم راه به این درازی....
خلاصه با ضجه گفت : پا ندارم. ما هم که چون قرار بود وقتی بزرگ شدیم درس بخوانیم و درس بخوانیم و روان شناس بشویم. پیشاپیش، پیر زن را روان شناسی کردیم و فهمیدیم که پا ندارم یعنی : همین پرچم را بده به من
ما هم پرچم را به او دادیم. دست خالی به خانه بر گشتیم. نه ساندیسی، نه مرغی، نه پرچمی
راستی مترسک یک زنی را هم امسال درست کرده بودند که هی دو دستی می زد توی سر خودش. ما آخرش نفهمیدیم امسال این مترسک اضافه چی بود؟ نه یک مترسک دیگر هم امسال اضافه شده بود. از همان ها که با آفتابه درست می کنند و دماغش دراز است و آن مترسک نامبارک مصری بود.خلاصه که امسال راهپیمایی مثل هر سال خیلی خوش گذشت.
این بود انشای من پاینده باد رهبر من



نویسنده » کربلایی ام البنین » ساعت 2:56 عصر روز شنبه 23 بهمن 89

دشمن خیال کرده ما نو گل بهاریم    اما امام ما گفت : ما مرد کار زاریم
ما نو گل بهار بودیم. دست در دست پدران و مارانما می رفتیم تظاهرات و شعار میدادیم : مرگ بر شاه.
پیروز که شدیم . هنوز نوگل بهار بودیم. جنگ که شد ، امام ما گفت: ما مرد کار زاریم. پس عروسک هایمان را به کنار افکندیم و حماسه سهام خیام ها را آفریدیم. دو چرخه هاو سه چرخه هایمان را به کناری افکندیم و حماسه حسین فهمیده ها و بهنام محمدی ها را آفریدیم. ما مرد کار زار شدیم . چون امام ما گفته بود. مرد کار زار شدیم با آن که کوچک بودیم.


یاد شهدای خردسال تمام تاریخ به خصوص شهدای خرد سال جنگ تحمیلی (بمباران ها، فهمیده ها و خیام ها و محمدی ها و...) و شهدای خرد سال انقلاب به خیر
و مقدم تمام مردان کار زار امروز که به گفته امام خود در هوای سرد بهمن ماه گل عشق بر پیکره درخت انقلاب رویاندند گرامی




نویسنده » کربلایی ام البنین » ساعت 6:3 عصر روز جمعه 22 بهمن 89

l>