سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
درددل باشهدا - عشقستان اسماعیل ،درد دل با شهدا



درددل باشهدا - عشقستان اسماعیل ،درد دل با شهدا






درباره نویسنده
درددل باشهدا - عشقستان اسماعیل ،درد دل با شهدا
کربلایی ام البنین[289]
مگو دگر بهانه برای گرفتن نیست/ دلت برای شهیدان مگر نمی گیرد.......همین
تماس با نویسنده


آرشیو وبلاگ
امام حسین و ائمه(ع) [41]
کربلا نوشت [11]
چله ی شهیدانه [42]
شهید علم الهدا [20]
شهدای هویزه [8]
مشاوره تحصیلی [13]
یادگار شهدا [34]
پیام شهدا [5]
خاطرات شهدا [12]
درددل باشهدا [23]
دلنوشته [26]
سایر شهداء [20]
جهاد سایبری [11]
شهدای زنده [4]
انقلاب [6]
شعر وقطعه ادبی [10]
آبان 89
دی 90


لینکهای روزانه
آینده حزب الله [1319]
درددل بچه شهیدا [7]
شهیداصغری خواه [25]
شهیدرضوان خواه [27]
پرسه در خیال [5]
افق جان [506]
مشق عشق [9]
شهدای گردان لیله القدر [12]
شهید فخرالدین [281]
بی ترمززززززز [96]
خواهرشهیدکاظم [66]
برای شهدا [53]
دختران بابا عطا [103]
جایی برای اهل خدا [37]
دریا لباس.. [58]
[آرشیو(15)]


لینک دوستان
تـا یـار کـه را خـواهـــــPelAk23ــــــد
م.رضوی
بسم رب الشهدا
کبوترانه پریدید
حی علی الجهاد
دانشجویان گیاه پزشکی 89
جایی برای اهل خدا
فطرس ملک
وب نوشت های یه شیمیایی
دکتر داوود آبادی
دکتر ابراهیمی
همراز شقایق
دفتر سرخ
سنگربان
مشاور
پلخمون
وما ادراک
اشک آتش
روزهای جانبازی
عکاس مسلمان
یک جرعه انتظار
یاران ماه
گمنام مثل باباش
مهره اضافه
خاطرات،آستین خالی
قطعه 26
کفشدوزک شماره2
کبوتررضوی
شوشتر نگار
رحمت خدا
بی تاب هویزه
خاطرات چادر مشکی
مکتب عشق
شهید حکیم
یادواره شهدای گنبد
مامان پارساجون
بیانچه
مهاجر
چوب بی صدای خدا
رهرو شهدا
با ولایت زنده ایم(طاهری
دوئل
سایت 598خبری
سوزن بان
یک جرعه آفتاب
سارای بابا علی
عشق وشهادت
یه بچه شهید
وبلاگ فارسی
لیست وبلاگ ها
قالب وبلاگ
اخبار ایران
اخبار فاوا
تفریحات اینترنتی
تالارهای گفتگو
خرید اینترنتی
طراحی وب

عضویت در خبرنامه
 
لوگوی وبلاگ
درددل باشهدا - عشقستان اسماعیل ،درد دل با شهدا


لوگوی دوستان



وبلاگ فارسی

آمار بازدید
بازدید کل :34264
بازدید امروز : 45
 RSS 

   

   1   2   3      >

نمی دانم چرا مدام به در نگاه می کنم
با اینکه میدانم
این راهی که از دور دست ها به اینجا ختم میشود
امروز آبستن قدم های تو نیست
اینجا
انگار دیگر
رگه هایی از تو جاری نیست
که به این هوا
سر بزنی


پ.ن: مخاطب خاص دارد



نویسنده » کربلایی ام البنین » ساعت 9:0 صبح روز چهارشنبه 23 فروردین 91

از سالی که گذشت
یک پست مربوط به آخرین روز های سال 63 طلب خوانندگان که قولش را به یکی داده بودم


یک پست مربوط به خاطرات بابایم که چند شب پیش از روزهای سربازیش گرفته (زمان قزاق ها) تا والفجر 8 همه را یک جا برای آقای ر.ح تعریف کرد و خیلی هایش را من برای اولین بار بود می شنیدم ....هم طلب خوانندگان که قولش را به یکی دیگر داده بودم


یک پست مربوط به بازی های دهه ی 60 آن هم بازی هایی از نوع جبهه بازی طلب خودم که سر فرصت بیایم و بنویسم


الان می خواهم درد دل کنم با مخاطبان اصلی این وبلاگ (شهدا)
از خدا پنهان نیست، از شما، هم قطعا پنهان نیست شهدا جان....پس بی پرده بگویم که ترسیده ام.
نه که این روز ها مدام ترقه بازی نشان می دهد تلویزیون، من هم که کودکان غزه نیستم که گوشم عادت کرده باشد،برای همین می ترسم
بگذریم. جانم برای شما بگوید که ترسیده ام . بدجور هم ترسیده ام....
کاش یه شعبه ای داشت این تامین دلتنگی..شهداجان .....آدم هی ماه به ماه می رفت یک چیزی به حساب دلش می ریخت آن وقت خیالش از بابت آخر عمرش راحت می شد. می دانست یک روزی باز نشست می شود دلش و بعد جریان پیدا میکند برای نسل بعدش
می دانید که منظورم چیست؟
دو پهلو که چه عرض کند ، صد پهلو هم بشود حرفهایم اصلا مهم نیست. شما که می فهمید ، کافی است.
خوب من هم آدممم، دل می بندم، بعد یعنی که چی یه هو یکی مثل ب.ق می پرد وسط حال آدم و دل آدم را سر تا سر جر میدهد....اصلا از قدم نامبارک و برخورد بی ادبانه اش نیست که دلم گرفته ها شما بهتر میدانید شهدا جان
قصه چیز دیگریست....ترسیده ام...کاش...
 


پ.ن: امروز کفشدوزک آمد این طرفها بعد از مدتها همه ی درد دلهای ما را تازه کرد.نه که چند روز دیگر تولد بابایش هم هست و آن ماجرای پارسال و بهشت رضا و....
پ.ن 2 : وضعیت دل من قرمز است لطفا پناه بگیرید ترکش هایش به شما نخورد
پ.ن3: کفشدوزک کوچولوی شما ره دو ....دیدی دو باره عید شد و.... این دفعه دیگه به خدا تقصیر من نیست.....



نویسنده » کربلایی ام البنین » ساعت 11:51 صبح روز سه شنبه 23 اسفند 90

امروز نمی دانم چه مرگم هست
مدام گریه می کنم
صبح پریسا آمد . گفتم مشاورت دنبالت می گشت
گفت: مشاورم ؟ مگه مشاورم شما نیستی؟
گفتم : نیستم ولی....
حرف زدیم و ....
گفت : حالا من چه کار کنم بعد از این
گفتم : بیا پیش خودم اشکال نداره . من به ایشون میگم


وسط حرف گاهی فکر میکردم به باباش
و به اینکه مدتیه روی اون صندلی که گذاشته بودم برای بابای بچه ها یه پرینتر گذاشتن
یادم باشه بر دارمش


امروز نمی دانم چه مرگم شده
از رو به روی خوابگاه پسران که رد میشم
چشمم که می افته به شهید علم الهدا(عکس رنگ و رو رفته اش روی دیوار)
بهش میگم: حسود نیستم ها  ولی به هم می ریزم اگه ....
خیلی حرفهای دیگه هم می زنم که ثبت نمیشه
حتما قبل از پارسی بلاگ خود حسین متن رو بررسی کرده و تایید نشده که ثبت نشده


یادم می افته مدتی قبل یه بچه شهیدی کامنت خصوصی گذاشته بود: بابام سلام رسوندو گفت: به عشقستان سرمی زنم
امروز نمی دانم چه مرگم شده
نیاز به دلداری دارم


پ.ن: خدایا برای این جایی که هستم زیادی کوچکم



نویسنده » کربلایی ام البنین » ساعت 10:45 صبح روز سه شنبه 2 اسفند 90

هر سال نزدیک عید که می شود
کار فرمایان به مستخدمین خود عیدی و پاداش می دهند{#emotions_dlg.174}
حتی به آن ها که....{#emotions_dlg.135}{#emotions_dlg.135}
5 شنبه ای رفته بودم بهشت رضا {#emotions_dlg.160}{#emotions_dlg.160}{#emotions_dlg.160}تا....
القصه امسال یه کربلا می خواستم که(التماس نکرده )بهم دادن .{#emotions_dlg.179}
یه اردوی غرب می خواستم و ارزوش رو داشتم که دقیقه 90 بهم دادن 
یه .... هم می خواهم که هنوز فرصت هست . خدا کند که بدهند {#emotions_dlg.103}


پ.ن: این پست را زود نوشتم :) راستش این روزها این بحث داغه این طرف ها :)



نویسنده » کربلایی ام البنین » ساعت 11:31 صبح روز یکشنبه 30 بهمن 90

هوا سرد است
و زمین تنهاست
و دل بی تاب
کاش دستی مرا از زمین بلند کند



نویسنده » کربلایی ام البنین » ساعت 12:26 عصر روز چهارشنبه 19 بهمن 90

قنوت بهانه ای بیش نیست
برای آن هایی که تمام لحظه هایشان در نمازند
امروز عجیب دلتنگم
بغض دارم.....
بی تابم...
شاید دست های قنوتم گم شده باشد
دست های قنوتم گم شده که نخواندی ام.  از این جاتا
بانه. تامریوان.. تاسردشت .. تا همه ی جبهه ی غرب ...
تا همه ی نشان بی سر پریدن ها


دست های قنوتم را سپرده بودم به جوی خون تو
شاید با خودش برده باشد

ببین ......


 دستهایم را به من برگردان
دستهایی پر از شکوفه های نرگس
من به آن دست ها
و به تمام داشته های کودکی و نوجوانیم
نیاز دارم


پ.ن:به شهید یوسف.ص: فکر نمی کردم با دلتنگی هایم این همه  نامهربان باشی... مثل اون روز زیر گل یاس .. مثل اون دوربین دستت و عکسی که من توش نبودم ... شاید نبودنم توی اون عکس مقدمه ای بود برای نبودن امروزم...



نویسنده » کربلایی ام البنین » ساعت 1:56 عصر روز شنبه 8 بهمن 90

تازه وارد اداره شدم. هنوز خوب پشت میزم جا به جا نشدم که سر می رسد.
به نظر به هم ریخته می آید
شروع می کنیم به حرف زدن
یک ساعت .. دو ساعت... سه ساعت...
جلسه طولانی ولی مفیدی تمام می شود. قبل از تمام شدن جلسه در می زنند
دومی پشت در لبخند می زند
عذر می خواهم و چند لحظه وقت
اولی که خارج می شود . دومی وارد میشود....
ساعت یک و نیم از اتاقم بیرون می روم ... به سمت اتاق همکارم
می رسم به اتاقش و خودم را ولو می کنم روی مبل
می پرسد: بادت بزنم؟
می گویم: از باد زدن گذشته .. بغض دارم می خواهم و بعد بی پروا میزنم زیر گریه......


با هزار جا تماس می گیرم. راه به جایی نمی برم.


امروز دوباره می آید. هنوز به هم ریخته است. اینکه کاری از دستم بر نمی آید کلافه ام می کند.
در خیال می روم بهشت رضا سراغ پدرش .....
می رود ...


لعنتتتتتتتتتتتتتتتتت به جنگگگگگگگگگگگگگگگ


پ.ن:چند روزی مسافر تهرانم . میروم بهشت زهرا (س) شاید شهدا بادم بزنند. تجدید قوایی بشود.



نویسنده » کربلایی ام البنین » ساعت 2:8 عصر روز سه شنبه 27 دی 90

حرف هایی هستند برای نگفتن
و من دلخوشم به گوش هایی که حرف های نگفته را می شنوند


پ.ن: مخاطب خاص این پست بابا بچه هاست



نویسنده » کربلایی ام البنین » ساعت 1:7 عصر روز دوشنبه 5 دی 90

خودم را گم کرده ام
چندیست
کو به کو و برزن به برزن
به دنبال خودم می گردم
نیست که نیست که نیست
خودم یعنی خود خود من
خیلی ساده بود
بی ریا و بی آلایش
دستهایش به سوی آسمان
چشم هایش به ابرهای باران زا
و باران را باور داشت
چندیست خبری از خودم نیست
و این من که هستم
آن خود دیروزهای من نیست
خودم کجاست؟؟؟؟؟؟؟


پ.ن:منتظرم تا.....



نویسنده » کربلایی ام البنین » ساعت 2:28 عصر روز دوشنبه 25 مهر 90

یک کهکشان ستاره چیده ام
یک کهکشان ستاره ی مشتاق
شاید گذار تو بیافتد
دوباره بر این دلتنگی مکررم


شاید دوباره بیایی
به رسم مهربانی
با کودک خردسالی در بغل
و نگاه من.......


دلم شهید آباد مشتاقیست
که انتظار می کشد
قدم های مهربان تو را


پ.ن: مخاطب این پست بابای شهید مهربان یکی از بچه هاست



نویسنده » کربلایی ام البنین » ساعت 12:6 عصر روز دوشنبه 4 مهر 90

   1   2   3      >
l>