نمی دانم چرا مدام به در نگاه می کنم
با اینکه میدانم
این راهی که از دور دست ها به اینجا ختم میشود
امروز آبستن قدم های تو نیست
اینجا
انگار دیگر
رگه هایی از تو جاری نیست
که به این هوا
سر بزنی
پ.ن: مخاطب خاص دارد



نمی دانم چرا مدام به در نگاه می کنم
با اینکه میدانم
این راهی که از دور دست ها به اینجا ختم میشود
امروز آبستن قدم های تو نیست
اینجا
انگار دیگر
رگه هایی از تو جاری نیست
که به این هوا
سر بزنی
پ.ن: مخاطب خاص دارد
از سالی که گذشت
یک پست مربوط به آخرین روز های سال 63 طلب خوانندگان که قولش را به یکی داده بودم
یک پست مربوط به خاطرات بابایم که چند شب پیش از روزهای سربازیش گرفته (زمان قزاق ها) تا والفجر 8 همه را یک جا برای آقای ر.ح تعریف کرد و خیلی هایش را من برای اولین بار بود می شنیدم ....هم طلب خوانندگان که قولش را به یکی دیگر داده بودم
یک پست مربوط به بازی های دهه ی 60 آن هم بازی هایی از نوع جبهه بازی طلب خودم که سر فرصت بیایم و بنویسم
الان می خواهم درد دل کنم با مخاطبان اصلی این وبلاگ (شهدا)
از خدا پنهان نیست، از شما، هم قطعا پنهان نیست شهدا جان....پس بی پرده بگویم که ترسیده ام.
نه که این روز ها مدام ترقه بازی نشان می دهد تلویزیون، من هم که کودکان غزه نیستم که گوشم عادت کرده باشد،برای همین می ترسم
بگذریم. جانم برای شما بگوید که ترسیده ام . بدجور هم ترسیده ام....
کاش یه شعبه ای داشت این تامین دلتنگی..شهداجان .....آدم هی ماه به ماه می رفت یک چیزی به حساب دلش می ریخت آن وقت خیالش از بابت آخر عمرش راحت می شد. می دانست یک روزی باز نشست می شود دلش و بعد جریان پیدا میکند برای نسل بعدش
می دانید که منظورم چیست؟
دو پهلو که چه عرض کند ، صد پهلو هم بشود حرفهایم اصلا مهم نیست. شما که می فهمید ، کافی است.
خوب من هم آدممم، دل می بندم، بعد یعنی که چی یه هو یکی مثل ب.ق می پرد وسط حال آدم و دل آدم را سر تا سر جر میدهد....اصلا از قدم نامبارک و برخورد بی ادبانه اش نیست که دلم گرفته ها شما بهتر میدانید شهدا جان
قصه چیز دیگریست....ترسیده ام...کاش...
پ.ن: امروز کفشدوزک آمد این طرفها بعد از مدتها همه ی درد دلهای ما را تازه کرد.نه که چند روز دیگر تولد بابایش هم هست و آن ماجرای پارسال و بهشت رضا و....
پ.ن 2 : وضعیت دل من قرمز است لطفا پناه بگیرید ترکش هایش به شما نخورد
پ.ن3: کفشدوزک کوچولوی شما ره دو ....دیدی دو باره عید شد و.... این دفعه دیگه به خدا تقصیر من نیست.....
امروز نمی دانم چه مرگم هست
مدام گریه می کنم
صبح پریسا آمد . گفتم مشاورت دنبالت می گشت
گفت: مشاورم ؟ مگه مشاورم شما نیستی؟
گفتم : نیستم ولی....
حرف زدیم و ....
گفت : حالا من چه کار کنم بعد از این
گفتم : بیا پیش خودم اشکال نداره . من به ایشون میگم
وسط حرف گاهی فکر میکردم به باباش
و به اینکه مدتیه روی اون صندلی که گذاشته بودم برای بابای بچه ها یه پرینتر گذاشتن
یادم باشه بر دارمش
امروز نمی دانم چه مرگم شده
از رو به روی خوابگاه پسران که رد میشم
چشمم که می افته به شهید علم الهدا(عکس رنگ و رو رفته اش روی دیوار)
بهش میگم: حسود نیستم ها ولی به هم می ریزم اگه ....
خیلی حرفهای دیگه هم می زنم که ثبت نمیشه
حتما قبل از پارسی بلاگ خود حسین متن رو بررسی کرده و تایید نشده که ثبت نشده
یادم می افته مدتی قبل یه بچه شهیدی کامنت خصوصی گذاشته بود: بابام سلام رسوندو گفت: به عشقستان سرمی زنم
امروز نمی دانم چه مرگم شده
نیاز به دلداری دارم
پ.ن: خدایا برای این جایی که هستم زیادی کوچکم
هر سال نزدیک عید که می شود
کار فرمایان به مستخدمین خود عیدی و پاداش می دهند
حتی به آن ها که....

5 شنبه ای رفته بودم بهشت رضا 

تا....
القصه امسال یه کربلا می خواستم که(التماس نکرده )بهم دادن .
یه اردوی غرب می خواستم و ارزوش رو داشتم که دقیقه 90 بهم دادن
یه .... هم می خواهم که هنوز فرصت هست . خدا کند که بدهند 
پ.ن: این پست را زود نوشتم :) راستش این روزها این بحث داغه این طرف ها :)
هوا سرد است
و زمین تنهاست
و دل بی تاب
کاش دستی مرا از زمین بلند کند
قنوت بهانه ای بیش نیست
برای آن هایی که تمام لحظه هایشان در نمازند
امروز عجیب دلتنگم
بغض دارم.....
بی تابم...
شاید دست های قنوتم گم شده باشد
دست های قنوتم گم شده که نخواندی ام. از این جاتا بانه. تامریوان.. تاسردشت .. تا همه ی جبهه ی غرب ...
تا همه ی نشان بی سر پریدن ها
دست های قنوتم را سپرده بودم به جوی خون تو
شاید با خودش برده باشد
ببین ......
دستهایم را به من برگردان
دستهایی پر از شکوفه های نرگس
من به آن دست ها
و به تمام داشته های کودکی و نوجوانیم
نیاز دارم
پ.ن:به شهید یوسف.ص: فکر نمی کردم با دلتنگی هایم این همه نامهربان باشی... مثل اون روز زیر گل یاس .. مثل اون دوربین دستت و عکسی که من توش نبودم ... شاید نبودنم توی اون عکس مقدمه ای بود برای نبودن امروزم...
تازه وارد اداره شدم. هنوز خوب پشت میزم جا به جا نشدم که سر می رسد.
به نظر به هم ریخته می آید
شروع می کنیم به حرف زدن
یک ساعت .. دو ساعت... سه ساعت...
جلسه طولانی ولی مفیدی تمام می شود. قبل از تمام شدن جلسه در می زنند
دومی پشت در لبخند می زند
عذر می خواهم و چند لحظه وقت
اولی که خارج می شود . دومی وارد میشود....
ساعت یک و نیم از اتاقم بیرون می روم ... به سمت اتاق همکارم
می رسم به اتاقش و خودم را ولو می کنم روی مبل
می پرسد: بادت بزنم؟
می گویم: از باد زدن گذشته .. بغض دارم می خواهم و بعد بی پروا میزنم زیر گریه......
با هزار جا تماس می گیرم. راه به جایی نمی برم.
امروز دوباره می آید. هنوز به هم ریخته است. اینکه کاری از دستم بر نمی آید کلافه ام می کند.
در خیال می روم بهشت رضا سراغ پدرش .....
می رود ...
لعنتتتتتتتتتتتتتتتتت به جنگگگگگگگگگگگگگگگ
پ.ن:چند روزی مسافر تهرانم . میروم بهشت زهرا (س) شاید شهدا بادم بزنند. تجدید قوایی بشود.
حرف هایی هستند برای نگفتن
و من دلخوشم به گوش هایی که حرف های نگفته را می شنوند
پ.ن: مخاطب خاص این پست بابا بچه هاست
خودم را گم کرده ام
چندیست
کو به کو و برزن به برزن
به دنبال خودم می گردم
نیست که نیست که نیست
خودم یعنی خود خود من
خیلی ساده بود
بی ریا و بی آلایش
دستهایش به سوی آسمان
چشم هایش به ابرهای باران زا
و باران را باور داشت
چندیست خبری از خودم نیست
و این من که هستم
آن خود دیروزهای من نیست
خودم کجاست؟؟؟؟؟؟؟
پ.ن:منتظرم تا.....
یک کهکشان ستاره چیده ام
یک کهکشان ستاره ی مشتاق
شاید گذار تو بیافتد
دوباره بر این دلتنگی مکررم
شاید دوباره بیایی
به رسم مهربانی
با کودک خردسالی در بغل
و نگاه من.......
دلم شهید آباد مشتاقیست
که انتظار می کشد
قدم های مهربان تو را
پ.ن: مخاطب این پست بابای شهید مهربان یکی از بچه هاست