چهل روز مانده به چنینی روزی یوسف رفته بود نوده خونه عمه تا خدا حافظی کنه برای اعزام
عمه هم یک ساک نون تازه کاک و محلی پخته بود گذاشته بود تو ساکش
دم رفت در ساکش رو باز کرد و نون های تازه رو بین کسانی که برای بدرقه اش آمده بودن قسمت کرد. (اهل محل)
هنوز اون کوچه بوی نون تازه میده :)
چهل روز رفته از چنین روزی یا کمتر و بیشتر، مادر خواب دید که یوسف گفته: من مشهدم و راه زوار امام رضا رو آب پاشی میکنم تا گرد و خاک نشینه به پاشون
بابا که حسابی دلتنگ بود همین خواب رو بهانه کرد و آمد مشهد زیارت
چند روز بعد هم پیغام داد که من اینجا ماندگار شدم. شما هم بیاید(بعد مزرعه رو به شریکش واگذار کرد و خونه رو هم فروخت) و این شد که ما آمدیم مشهد زندگی کنیم
27 سال پیش چنین روز هایی یه دختر خانم نازی تو مراسم یوسف خیلی گریه میکرد . حتی روز اول تا دیر وقت افطار هم نکرده بود همین طور فقط به سفره نگاه میکرد
آبجی فاطمه در گوشم گفت: اون دختر رو نگاه
گفتم : خوب
گفت: همونییه که برای یوسف رفته بودن براش خواستگاری
آخی طفلکی.. یعنی الان کجاست؟ یادش میاد 27 سال پیش ......
27 سال پیش دوچرخه یوسف مدتها توی انباری خونه ما خاک خورد آخرش هم نفهمیدم چی شد.
تازه خریده بود. حتی یک بار هم فکر کنم سوارش نشده بود.
پ.ن: قول داده بودم که.....دست خودم نبود .شد. یه هو خودش اومد. این حرفها رو میگم
نویسنده » کربلایی ام البنین » ساعت 10:44 صبح روز شنبه 30 اردیبهشت 91
27 سال پیش در چنین روزی خیلی از دوستان من هنوز به دنیا نیامده بودند :)
27 سال پیش چنین روزی اتفاق خاصی نیفتاد الا اینکه من صبح رفتم مدرسه ،بابا از جبهه برگشته بود و رفته بود نمی دونم کجا و نبود...شاید همون روستایی که از طرف جهاد براشون مدرسه می ساخت.یوسف و داداش هم جبهه بودن.داداش سرباز بود و یوسف هم بسیجی و داوطلب...هر دو هم کردستان بودن گمانم
27 سال پیش پس فردای چنین روزی سرصبح باز هم اتفاق خاصی نیافتاده بود.من سرصبح کله سحرخوشحال و شاد وخندان رفتم مدرسه
ظهر هم خوشحال و شاد و خندان از شروع امتحانات،امتحان داده و سرمست آمدم خانه روزه هم بودم گمانم.البته نه کله گنجشکی ها روزه واقعی روزهای آخر شعبان بود یا روز اول ماه رمضان دقیقا یادم نیست(تف به ریا)..تا اینجا هم که هنوز اتفاق خاصی نیافتاده
27 سال پیش پس فردای چنین روزی، ظهر که از مدرسه برگشتم یهو خشکم زد.مامان زیر گل یاس ایستاده بود آرام اشک می ریخت.عمو شیر علی دستش رو گرفته بود روی صورتشو...خانم جان هم نشسته بود توی باغچه و خاکها رو می ریخت روی سرش.هیچ کس هم هیچ چیزی نمی گفت.
ظاهرا همه منتظر بودن تا من ازمدرسه بیام که بریم خونه ی عمه(هیچ کس هم به شعورش نرسیده بود بیاد مدرسه دنبالم )
27 سال پیش پس فردای چنین روزی ظهر وقتی از مدرسه برگشتم واین صحنه رو دیدم قبل ازاینکه قالب تهی کنم...آبجی کوچکه پرید از تواتاق بیرون و گفت:یوسف شهید شده...به همین بی مقدمه گی...به همین راحتی
بعدش مامان گفت: آماده شو میریم نوده خونه ی عمه...
جنازه رو اوردن اونجا ...به ما هم اجازه ندادن جنازه رو ببینیم(چه خوب .. جنازه بدون سر هم دیدن داره مگه)
فقط برای اینکه عمه کاسه ی سرخالیش رو نبینه، گفتن یکی روسری بده، ببیندیم سرش...مامانم هم روسری ما رو....
27 سال پیش یک هفته بعد از چنین روزی یه دختر کوچولوی مدرسه ای شیطون که بلا نسبت من بودم، عکس های اعلامیه شهید یوسف .ص رو با خودکار قرمز رنگ کرده بود و از داداشش که تازه از جبهه آمده بود کتک مفصلی خورد(نوش جونم، نه)
27 سال پیش چهل روز بعد از چنین روزی..... ادامه دارد
نویسنده » کربلایی ام البنین » ساعت 11:44 صبح روز چهارشنبه 27 اردیبهشت 91
اینکه یکی بیاید علیه امام هادی علیه السلام جریان مجازی راه بیاندازد یا آوازی بخواندیا...دل بچه شیعه ها را به درد می آورد اما از امام چیزی کم نمی شود.
عاشورا را به خاطر بیاوریم .امام حسین علیه السلام الان کجای تاریخ است؟قاتلان او کجا؟امام حسین زنده است تا بشرت زنده است. این دیالوگ مختار نامه از قول ابن زیاد ملعون یادتان هست؟ این خون حسین تمامی ندارد
پس من به توهین کنندگان بی شرم فقط می گویم: عرض خود می بری و زحمت ما می داری
پ.ن:راستی چرا این همه از ائمه واهمه دارند؟؟؟؟راستی تر امام هادی علیه اسلام چه ویژگی خاصی دارند.دارم زندگی ایشان را مطالعه می کنم.امید وارم پاسخ را بیابم
اینجاراهم رپ، لیاقتش پورنوگرافی است
نویسنده » کربلایی ام البنین » ساعت 8:54 صبح روز سه شنبه 26 اردیبهشت 91
زمان: 5 شنبه عصر
مکان : بهشت زهرا قطعه شهدا ..کجای قطعه شهدا بود..قطعه شهدای گمنام... نه ..قطعه 26.. بازم نه....
اصلا چه فرقی می کنه...
من زمزمه می کردم با یه سید شهید
و اشکککککککککککککککککککککک مداممممممم
و ادم وقتی با کسی هست که دوستش داره یا در جایی هست که.....
زمان چه بی رحمانه زود میگذره

زمان: جمعه شب
مکان منزل خواهر شهید کاظمی (به این خانه تازگی ها تعلق خاطر خاصی پیدا کرده ام به خصوص به قاب عکس کناری بخاری اش ... تا حالا دیدی عکس لهجه شمالی داشته باشه؟؟؟؟؟؟)
شب از نیمه گذشته من در حال صحبت و بازی با بچه ی 6 ساله ای هستم که تازه یتیم شده
ابو الفضل عکس باباش رو کشیده تو بهشت .. تنها
خانم جعفری عکس شهید کاظمی رو میده دستش و میگه ببین اینم تو بهشت ... بابات تنها نیست
تا ساعت یک و نیم صبح با بچه مشغولیم و بعد هم که بچه میره من دوباره فیلم یاد هندوستان می افته یاد مادرایی که یادگاران شهید رو با چه مشقت بزرگ کردن...
مناسبت نوشت:روز مادر را با تاخیر به همسران شهدا که امانت های شهیدان را به ثمر رساندند تبریک می گویم و به سهم خودم دست تک تک آن ها را می بوسم. به مادرجون کفشدوزک به مادر دوستان خوبم سمانه،فاطمه، مریم، زهرا، معصومه،..... به مادر جعفر، حبیب، مهران، محسن،مسعود،محمد و....
نویسنده » کربلایی ام البنین » ساعت 8:59 صبح روز دوشنبه 25 اردیبهشت 91
فیلم سخنرانی اش در ترکیه(با کاروان آزادی) را آورده که من ببینم
می برم خانه و با برادرم نگاه میکنیم
برادرم می گوید: با این سن کمش چه قدر محکم و قاطع حرف میزنه
ان یکی هم می گوید: چه قدر هم آرامش داره...
پرسید: فیلم رو دیدی؟
گفتم:آره دیدم والبته چیزی نفهمیدم، چون به زبان عربی بود:)جزلبیک یا حسین(ع)
ماجرای ان شعار راتعریف کرد.
گفتم: توهم مثل اینکه سرت به تنت زیاده مثل بابات، نه؟
پرسید: یعنی چی؟ گفتم:هیچ، عاقبت به خیرمیشوی..ان شاء الله
پ.ن:خوشم میایداز بچه های شهیدی که عین عین بابایشان هستند.پایشان راجایی میگذارندکه بابایشان
این یکی اما زیادی سرش به تنش زیاده
نویسنده » کربلایی ام البنین » ساعت 9:0 صبح روز سه شنبه 19 اردیبهشت 91
پشت در اتاقم نوشته : لطفا بدون هماهنگی وارد نشوید.
سرم پایینه و مشغول کار و بارم که جناب سرهنگ ع.ط وارد میشه با سلام و ادب
بعد هم با خنده می گه : بدون هماهنگی ببخشید دیگه اومدیم
توی این شرایط و اوضاع اومدن جناب سرهنگ مثل اومدن باران بهاری خوشحالم میکنه... هر از گاهی که نیاز دارم یکی از خیل شهیدان بیاد و گوش بده به حرفم... هر از گاهی که کم میارم.... شاید شهدا خودشون ، امثال ایشون رو می فرستن که کمی سبک بشه مشاور ... تا ....
صحبت که گل می کنه می زنه به خاطرات جبهه و تعریف بزرگ شدن بچه ها تو دهه 60
میگه : یه روز تو جبهه صدام زدن و گفتن : بیا داداشت اومده
گفتم : ما که هممه هستیم. (هر سه تا داداش جبهه بودیم). داداش دیگه ای نداریم
میگن : مشخصات شما رو داده و میگه داداشته
می رم سراغش و میبینم بعللللللللههههههه داداش ته تغاری 14 ساله مون
نه تنها با کلک مامان رو راضی کرده و امده بلکه خودش رو تو گروه تخریب هم ثبت نام کرده :)(عجب جیگری داشته ها بچه ی 14 ساله)
نویسنده » کربلایی ام البنین » ساعت 11:49 صبح روز یکشنبه 17 اردیبهشت 91
بعضی وقتها بعد از جلسه مشاوره دلم می خواهد بمیرم
مثل الان
ساعت5 بعد از ظهر گذشته، هنوز ناهار نخوردم
همون حس رو هم دارم
خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
پ.ن: از همه دوستانی که روز معلم رو پیامکی و غیره تبریک گفتن ممنونم. امروز واقعا وقت نداشتم حتی به اندازه پاسخ دادن به یک پیامک
نویسنده » کربلایی ام البنین » ساعت 5:17 عصر روز سه شنبه 12 اردیبهشت 91
تو اداره ما قرار شده هر کس حداقل از 5 نفر از کسانی که باهاش سر و کار داشتن امضاء رضایت از عملکرد بگیره
حالا من نمی دونم می تونم از 5 تا از باباهای شهید امضاء بگیرم یا نه ؟:)))))
پ.ن: با عرض معذرت از مخاطبان نظرات این پست سهمیه ای است.
نویسنده » کربلایی ام البنین » ساعت 11:26 صبح روز چهارشنبه 30 فروردین 91
این روز ها
تابوت کوچکی است
آغوش مهربان مردی که
منتظر بود
گهواره باشد
نویسنده » کربلایی ام البنین » ساعت 10:44 صبح روز چهارشنبه 30 فروردین 91
زنگ زدم ستاد شاهد دانشگاه یزد برای پیگیری کار یکی از بچه ها
طرف گوشی رو برداشت با لهجه ی خوشگل یزدی گفت: بفرمایید
گفتم :.... هستم از دانشگاه مشهد
پرسید کجا؟ بعد بغض کرد.مکث کرد. شاید هم......
کارم که تمام شد گفت : من سید رضوی ام به جدم بگید : بی بی فاطمه دلش تنگ شده

نویسنده » کربلایی ام البنین » ساعت 12:28 عصر روز دوشنبه 28 فروردین 91