دیشب به ضرورت کاری پرونده تحصیلی شهید محمد فاضل دانشجوی رشته ی ریاضی دانشگاه فردوسی و از شهدای هویزه رو مطالعه می کردم نکته مهمی توجهم رو جلب کرد.
ظاهرا آن سال ها رسم بوده تا 5 سال پس از شهادت یک شهید نامش در لیست کلاسش آورده می شده و اساتید موظف بودن موقع حضور و غیاب نام شهید را بخوانند.
تصور کنید شما هر روز بعد از شنیدن یک نام جواب بدهید: شهید
این یعنی تزریق خون تازه به رگهای جامعه....
کاش نام شهدا برای همیشه در لیست حضور و غیاب رشته تحصیلی شان باقی می مانند.
آن وقت من احتمالا تغییر رشته می دادم و می رفتم رشته تاریخ
نویسنده » کربلایی ام البنین » ساعت 9:2 صبح روز دوشنبه 24 بهمن 90
دانشجوبود. دانشجوی دانشکده علوم ریاضی فردوسی
بچه ی سبزوار
یک پسر خاله داشت
اسمش مصطفی بود
یک رفیق هم داشت
اوهم بچه ی سبزوار بود
باهم می رفتند روستای دوچاهی
در دو چاهی خیلی کارها کرده بودند
مثل همین کارهایی بعضی آدم های این دوره و زمانه انجام می دهند
بعضی آدم هایی که کوچک نیستند
خلاصه بچه سبزوار
با پسر خاله اش و دوستش و چند تا دیگر از بچه های......
نه دیگر ایندفعه سبزوار نه
ایران
همه شان بچه ایران بودند
چه فرقی می کند
مثلا حسین علم الهدا بچه اهواز
سید محمد حکیم بچه........
خلاصه بچه های ایران رفتن هویزه
دی ماه 59
یک دفعه خدا به هر چی نامحرم بود گفت:
چشمهایتان را ببندید
دارم انتخاب می کنم
بعد فرشته ها که چشم باز کردند
اینایی که می گویم دیگر زمینی نبودند
اسماعیلی بودن قربانی شده درگاه یار
اینها
حسین علم الهدا . اسماعیل حاج کوهمدانی، محمد بهاء الدین،از اهواز
محمد فاضل. مصطفی کریمی. محمد مختاری . حسن فتاحی. مجید مهدوی از سبزوار
محمد حکیم از قم
حسین خوش نویسان و... از آبادان
اسماعیل اعتضادی جم از مشهد
محمد شمخانی،فروزش و... از تهران
حالا هویزه شده زیارتگاه همه آن هایی که بچه ی ایرانند. بچه ی اسلام
و حالا ما مانده ایم و میراث آن ها
و رسالتی در سایبر
وخدا می خواهد دوباره انتخاب کند
نا محرم ها چشم هایشان را ببندند
ما قرار است چه کنیم
قرار است نام مقدس مادرمان زهرا (س)را از حراست کنیم در فضای نا محرم گوگل
من هستم از مشهد، و تو از تهران و او از بوشهر و دیگری از شیراز و.... ما از ایران
نویسنده » کربلایی ام البنین » ساعت 6:46 عصر روز جمعه 6 اسفند 89
چند روزه که دستم روی صفحه کیبورد نام تو رو ضربه نزده
چند روز بود که دلتنگی هام رو گم کرده بودم
توی اسمی که تکرار نمی شد مدام
امروز برگشتم
اتاق سرد نیست. اگر چه در غیاب من برف باریده
اتاق سرد نیست. اگرچه درون من بهمن بزرگی سقوط کرده
آقای "ی" می پرسه کوه بودی؟
میگم : نه.. ... کوه در من بود. کوهی که بهمنش رو به دلتنگی من هدیه داد
بهمن که سقوط کرد من یاد گرفتم که کوه باشم
دوباره کوه شدم وقتی اسمت رو روی صفحه کیبورد تکرار کردم
نویسنده » کربلایی ام البنین » ساعت 7:35 صبح روز سه شنبه 3 اسفند 89
به نام خدای حسین(ع)
سه شنبه 5 بهمن 89 (اربعین حسینی) اندیمشک استگاه قطار-ساعت یک و نیم بعد از نیمه شب
از قطار پیاده می شویم . هوا سرد است ولی نه به سردی و سوز مشهد. زهرا آرام در گوشم می گوید: یعنی باباهامون هم با همین قطار می آمدند و همین ایستگاه پیاده می شدند و....دلم می لرزد . چه قدر بابا که از این قطار پیاده شدند و دیگر به قطار برگشت سوار نشدند واگر سوار شدند دیگردستی برای در آغوش کشیدن دخترکان خود نداشتند. چه قدر پسر که آغوش بابا را هرگز تجربه نکردند و نام پدر سرخترین میراثی بود که ....
سه شنبه 5 بهمن -ساعت دو و نیم بعد از نیمه شب- شوش مزار دانیال نبی(ع)
دلم باران می خواهد ....چرایش را هم مردم شوش بهتر می دانند.
سه شنبه 5 بهمن (اربعین حسینی) ساعت هشت صبح منطقه عملیاتی فتح المبین
از داخل شیار های باریک عبور می کنیم. نواهای عزا بخش می شود. آقای سرخه راوی این منطقه برای بچه از شبهای عملیات می گوید و شهیدانی که در قتلگاهشان نشسته ایم.شهید شیخی- بارانی و....یک چلچله زیبا نشسته روی زمین و بی مهابا در میان بچه هایی که یا دو به دو هم را در آغوش هم اشک می ریزند یا تنهایی با پدرهایشان نجوا می کنند قدم می زند. زمزمه هایشان را گوش می کند. کنجکاوم بدانم این زمزمه ها را کجا می خواهد ببرد.
سه شنبه 5 بهمن ساعت نه ونیم صبح خروجی فتح المبین
به بابا زنگ می زنم. با صدای خسته ی بغض آلودی می گوید برایش دعا و به جایش زیارت کنم. از کرده خود پیشمانم که چرا پیرمرد بیچاره را دوباره بردم به حسرت دهه 60
سه شنبه 5 بهمن (اربعین حسینی ) ساعت یازده و نیم در راه چزابه
هوابهاری است. کمی ابر در پهنه آسمان دیده می شود. منطقه بکر بکر است هنوز. مریم زنگ می زند و می پرسد کجایی خانم...؟
می گویم در راه چزابه. بغض می کند. چزابه قتلگاه پدرش است.....بابا علی... من هم مهربانی بابا علی را تجربه کرده ام. و حالا دلم برایش تنگ می شود.
سه شنبه 5 بهمن ساعت سه بعد از ظهر در راه دهلاویه بار دیگر تنفس در هوای چمران . سجده در قتلگاه چمران. نماز مغرب و عشاء و غروب دهلاویه را این سومین بار است که تجربه می کنم. و تماشای دشت و....
سه شنبه 5 بهمن (اربعین حسینی )هفت و نیم شب هویزه
کربلای حسین علم الهدا... مرور خاطرات علم الهدا ها با دیدن عکس حاج کاظم و علی آقای علم الهدا و.... فاضل-اعتضادی-مختاری-مهدوی- بوعذار-فروزش-حکیم-قدرتی-حاج کو همدانی-خوشنویسان-پهوان نژاد-قدوسی- و....بعد از 10 سال دوری و.... حرفهایی هستند برای نگفتن
پ.ن: 1- سفر جنوب با فرزندان شهدا اولین تجربه ام از این دست بود.
2- فردا(چهارشنبه: خرمشهر، فاو و منطقه عملیاتی والفجر 8 و اروند کنار ، شلمچه .....)شاید بعدا نوشتم
3-زهرا ش فرزند شهید حسن ش در طول سفر چند بار دلم را لرزاند : یکی به محض رسیدن به اندیمشک که نوشتم. یکی موقع بیرون آمدن از هویزه که گفت دعات کردم ولی باش تا فردا که برسیم شلمچه پیش بابام. یکی توی شلمچه و اشک ها و بغضش و آخری هم توی خوابگاه قبل از خواب: در گوشم گفت : توی شلمچه وقتی برق ها رو خاموش کردند و روضه شروع شد یک لحظه توی خواب و بیداری بابام رو دیدم توی قتلگاه
4-زهرا دفعه اولش بود که می آمد جنوب و دفعه اولش بود که قتلگاه پدرش را می دید.
5- در شملچه باران می بارید.باران باران ......
6- یادمان ها بکری منطقه را غارت می کنند و من دوستشان ندارم. هر کس هر چه می خواهد بگوید .
نویسنده » کربلایی ام البنین » ساعت 11:1 صبح روز یکشنبه 10 بهمن 89
به نام خدای شهیدان
دیروز سخن از اردو های جهادی بود و بحث لذت های حلال یاد شهید محمد فاضل و شهید سپاسه افتادم.
شهید محمد فاضل از شهدای سبزواری هویزه یا به عبارت بهتر از شهدای هویزه سبزوار است. محمد همراه پسر خاله اش شهید کریمی و دوستان دیگرش شهید مختاری و که همه از دانشجویان ساعی و درسخوان آن دوران (ورودی های سال 56 و 55 ) بودند. محمد دانشجوی ریاضی دانشگاه مشهد. کریمی دانشجوی دانشگاه شیراز و.. بودند. آنها روستایی را در اطراف سبزوار شناسایی کرده بودند به نام دو چاهی... در این روستا مردمانی زحمت کش و بسیار محروم زندگی میکردند که محمد و دوستانش بسیاری از اوقات فراغت خود را برای کمک رسانی به مردم این روستا صرف می کردند.
شهید سید علیرضا سپاسه نیز که دانشجوی دانشکده فنی شهید محمد منتظری مشهد بود. به همراه عده ای از دوستانش به کمک های مردم را جمع آوری و آن ها را شبانه در محله های فقیر نشین مشهد توزیع می کردند
امروزه وقتی صحبت از اردوهای جهادی می شود کاش یادمان باشد هر چه داریم از شهیدان است و بذر اولیه این اردوها توسط شهیدانی مثل علم الهدا(در روستا های هویزه) می گویند مردم فقیر هویزه و نوجوانان و کودکان آن زمان هویزه کسی نبود که حسین را نشناسد) شهید فاضل و دوستانش و شهید سپاسه و یارانش ریخته شد. و جا دارد که این اسوه ها در اردوهای جهادی به نوجوانان معرفی
پ.ن : خبر خبر یه خبر مهم (به سبک قدیما یادش به خیر)
امت حزب الله توجه فرمایید :توجه فرمایید سایت خبری نه دی افتتاح شد http://www.9dei.com/ حالا بدو برو این آدرس
نویسنده » کربلایی ام البنین » ساعت 5:51 صبح روز جمعه 3 دی 89
به نام خدای حسین (ع)
باورم نمی شود روز هایی که ما شجاعت انگشت کوچک پترس را با ذوق و شوق و حیرت و ناباوری مشق می نوشتیم، انگشت حیرت مزدوران عراقی از شنیدن اخباری که جاسوسان ستون پنجمشان از رشادت های دختری به نام سهام خیام شنیده بودند به دهان بود.این ها را تازه دیروز فهمیدم ازلابه لای اوراق کتابی به نام هویزه سر خط، نوشته آقای شهرام شفیعی
نام هویزه برای من همیشه عجین بوده با نام حسین علم الهدا، محمد فاضل، حسین خوشنویسان، غدیر قدرتی، اسماعیل اعتضای، سید محمد حکیم، کریمی، مصطفی مختاری، فروزش، و.....
همیشه به نام هویزه حساس بودم. هویزه برای من که از نوجوانی دل در گروه شناخت کسی داشتم که از لا به لای صفحات نهج البلاغه و تاریخ اسلام سطر به سطر و واژه به واژه حسین بودن می رسید ، تنها یک نام نبود.هویزه برای من ، یعنی رگ هایی از عاشورا، یعنی کلاس عاشورا، یعنی دروازه عاشورا .....
و کتاب خریدن عادت دیرینه سالهای دور وحالا از پشت شیشه تعطیل کتابفروشی شاهد: چه می دیدم خدایا: هویزه سر خط
چگونه این کتاب از چشم من دور مانده بود. یعنی درباره چی بود کتاب....
تا مغازه باز کند و دستم برسد به کتاب و برسم به خانه و تشنگی ام را با جرعه ای از نام هویزه سیراب کنم، دو –سه ساعت که نه دو سه سال گذشت.
و اما کتاب سر گذشت کسی بود به نام سهام خیام. دختری از جنس حسین علم الهدا ،و به سن حسین فهمیده
در لابه لای سطور کتاب واژه به واژه اشک خوابیده بود که چکاندم بی مهابا از چشمان خود
و فکرکردم به روز هایی که سهام در مقابل مزدوران عراقی مردم هویزه را به ماندن و مبارزه تشویق می کرد و ما غافل، از انگشت شجات پترس مشق می نوشتیم.
ما مشق می نوشتیم بی آنکه بدانیم صدای غوکان و پرندگان را که در تاریکی شب می خواندند تا پترس بیدار بماند، در حالی که سهام تمام شب را بیدار بود و فکر می کرد که چگونه با تفنگ چوبی رنگ رو رفته پدرش فردا به جنگ برود. یک دختر کوچک
یک دخترکوچک و هم سن و سال پترس
من داستان سر دادن شهید زیاد شنیده ام.از سردادن حسین ابن علی(ع) بگیر تا آن روز که در خرداد 64 جنازه بی سری را جلوی چشمانم به خاک سپردند که .....اما این یکی فرق می کرد. صحبت از جنازه بی سر یک دختر بود. حتی در کربلا هم دختری بی سر نشد. امان از خباثت بعثی ها...
می گویند : به دلیل متلاشی شدن مغز سهام، سرش پر از خون تازه بود و نمیتوانستیم خون سر سهام را متوقف کنیم. به ناچار سرش را در یک کیسه نایلونی قرار دادیم و او را آماده خاکسپاری کردیم .
درست همان روز هایی که ما از روی شجاعت انگشت پترس در سوراخ سد مشق می نوشتیم، بعث های نامرد دختر بچه ای را کنار رود مورد اصابت مستقیم گلوله قرار دادند که قبلا جاسوس ستون پنجم شان گفته بود فریا دها و شعار هایی تهییج کننده علیه بعثی ها می دهد و اگر همین طور پیش برود دیگر مقاومت مردم هویزه شکستنی نیست.
مادرش گریه می کرد و می گفت : سهام من کو؟ جنازه اش؟ و زن همسایه گفت که جنازه را دفن کردند و به هیچ زنی اجازه ندادن جنازه را ببیند. زن های همسایه عرسک سهام را دادند بغل مادرش
حسام اما خوابیده بود در آغوش خاک با تفنگی قدیمی پدر
دختر 12 ساله کلاس پنجم و تفنگ
الان شاید حسین علم الهدا و سهام خیام نشسته اند و دارند پرونده مشق های ما را زیر و رو می کنند تا ببینند که چه کرده ایم و ما هنوز از انگشت شجاعت پترس مشق می نویسیم آیا؟؟؟؟؟؟؟؟
پ.ن: نام هویزه در چهار ماه اول هجوم ارتش عراق به مرزهای جنوبی ایران و آغاز جنگ تحمیلی در 31 شهریور 1359 با نام دو نفر گره خورده است. یکی سیدحسین علمالهدی، فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامی هویزه، و دیگری سهام خیام، دانشآموز دوازده ساله .
سهام خیام در روز 25 بهمن ماه 1347 شمسی در بخش ساحلی شهر هویزه دیده به جهان گشود.براساس اظهارات خانواده سهام خیام، او در کودکی بسیار پر جنب و جوش بوده است.
سهام به پرتاب سنگ به سوی نیروهای عراقی پرداخت و با صدای بلند به سربازان دشمن میگفت: مرگ بر صدام، بروید گم شوید و در این حین سهام با تیر مستقیم دشمن به شهادت میرسد، تیر مستقیم به پیشانی سهام میخورد و از بینی تا کاسه سر او را متلاشی میکند.
نویسنده » کربلایی ام البنین » ساعت 6:6 عصر روز جمعه 19 آذر 89
به نام خدای حسین(ع)که شاهد خوبیست بر.....
محمد اهل سبزوار ، متولد بهار 1338دانشجوی رشته ریاضی دانشگاه مشهد بود (از این فعل بود اصلا خوشم نمی اید. چون در مورد شهدا نباید بگویی بود. آن ها هستند.) دکتر شریعتی یک روز دست شهید را وقتی کوچک بود گرفته و به پدرش می گوید :" قدر این بچه را بدانید.محمد مانند جوهر است"
این هم وصیت نامه یک خطی محمد: بسم الله الرحمن الرحیم
با طمنانینه و ان شاءالله یقین قلبی و حاصل شدن قطع در کوچیدنم، جز این که از همهم حلالی می طلبم ، وصیت دیگری در نظرم نیست .
اگر خواستید درباره محمد بیشتر بدانید به کتاب زندگی نامه شهدای جهاد جلد اول شهدای سال 1359 تا 1362 مراجعه کنید. یعنی منبع این مطالب که گفتم آن جاست.
نویسنده » کربلایی ام البنین » ساعت 6:28 عصر روز چهارشنبه 17 آذر 89
نویسنده » کربلایی ام البنین » ساعت 8:27 صبح روز پنج شنبه 27 آبان 89