سفارش تبلیغ
صبا ویژن



بهمن 89 - عشقستان اسماعیل ،درد دل با شهدا






درباره نویسنده
بهمن 89 - عشقستان اسماعیل ،درد دل با شهدا
کربلایی ام البنین
مگو دگر بهانه برای گرفتن نیست/ دلت برای شهیدان مگر نمی گیرد.......همین
تماس با نویسنده


آرشیو وبلاگ
امام حسین و ائمه(ع)
کربلا نوشت
شهدای هویزه
مشاوره تحصیلی
یادگار شهدا
خاطرات شهدا
درددل باشهدا
دلنوشته
سایر شهداء
جهاد سایبری
انقلاب
آبان 89
دی 89
آذر 89
بهمن 89
تیر 90
اسفند 89
دی 90
بهمن 90
اسفند 90
خرداد 91
آبان 91
دی 91
بهمن 92
اسفند 92
خرداد 93
اردیبهشت 93
شهریور 93
آذر 93
بهمن 93
اسفند 93
فروردین 94
شهریور 94
بهمن 94
مهر 94
مرداد 95
آبان 95
شهریور 95
دی 95
شهریور 97
تیر 97


لینکهای روزانه
پدران آسمانی [22]
همشهریان شهید [43]
شهید رضایی نژاد [27]
یک آشنای قدیمی [47]
درددل بچه شهیدا [57]
شهیداصغری خواه [64]
شهیدرضوان خواه [71]
پرسه در خیال [43]
افق جان [717]
مشق عشق [44]
شهدای گردان لیله القدر [33]
شهید فخرالدین [291]
خواهرشهیدکاظم [137]
برای شهدا [107]
دختران بابا عطا [171]
[آرشیو(17)]


لینک دوستان
اینجانب ، ابوحیدر
اندیشه نگار
•°•°•دختـــــــــــرونه هـــای خاص مــــــــــــن•°•°•
اشک شور
کلّنا عبّاسُکِ یا زَینب
.: شهر عشق :.
دوستدار علمدار
❤ღمشکات نور الله ღ❤
روزهای جانبازی
همراز شقایق
خاطرات چادر مشکی
قطعه 26
خاطرات اسارت
گمنام مثل باباش
وما ادراک
مناجات با عشق
بسم رب الشهدا
مشاور
سایت 598خبری
فلسفهِ سیاست
وبلاگ فارسی
لیست وبلاگ ها
قالب وبلاگ
اخبار ایران
اخبار فاوا
تفریحات اینترنتی
تالارهای گفتگو
خرید اینترنتی
طراحی وب

عضویت در خبرنامه
 
لوگوی وبلاگ
بهمن 89 - عشقستان اسماعیل ،درد دل با شهدا

آمار بازدید
بازدید کل :182991
بازدید امروز : 17
 RSS 

   

نه سال است  او را ندیده ام.مهمان است و برای شهادت امام رضا (ع) رنج سفر از ورامین را بر خود هموار کرده با زن و بچه اش
از خوش شانسی من مسیر های در رو حرم را بلد نیستند . پس می برمشان حرم گاه و بیگاه...از حرم بر می گردیم ،لای به لای مدارکش کارت جانبازی می بینم. توجهم جلب می شود و لی چیزی نمی گویم.
روز بعد  به نقل خاطرات کودکی و نوجوانی نشسته ایم.می گویم آخرین باری که با پدر و مادر خدا بیامرزت آمده بودی مشهد یادت هست. سال 65؟؟؟
می گوید: بعد از آن سفر من جبهه رفتم . دو سه سال جبهه بودم. پدرم تشویقم می کرد که بروم و پنهان از مادرم می رفتم.ادامه می دهد تا.....برای اولین بار می گوید که جانبازم
عجب
می پرسم جانباز؟ تا جایی که من می دانم یک گلوله هم نخورده ...یک ترکش هم...آهسته و زیر  لب می گوید : شیمیایی ام
پس برای همین........بگذریم. باور نمی کنم تقریبا هم سن هستیم. چه قدر شکسته شده ای پسر عمو....رو نکرده بودی تا به حال

پ.ن:چه قدر از این پسر عمو ها اطراف ما هستند که هیچکدام از رنج ها و زحماتشان را رو نکرده اند تا به حال
یا امام رضا (ع) سالهاست پدری کرده ای برایمان. این روز ها که فهمیده ام چرا به شما می گویند غریب الغربا بیشتر دلم در داغ شما سیاه می پوشد. ما را ببخش اگر هنگام زیارت حقت را انچنان که باید نمی شناسیم و ادب را آن چنان که بادی رعایت نمی کنیم. و ببخش اگر ازمهمان هایت در خور منزلت مهمان تو پذیرایی نکردیم



نویسنده » کربلایی ام البنین » ساعت 3:43 عصر روز جمعه 89 بهمن 15

l>