دلم رو بر میدارم و یواشکی می برم آبدار خانه و از پنجره زل می زنم به دیوار روبه رو
اما از وقتی که بهار شده و درختان جامه نو به تن کردن
عکست پیدا نیست. هی تلاش می کنم و تلاش می کنم ولی فایده ای نداره
نجمه میگه ریس با تو کار داره که...؟ میگم مگه اومده؟ میگه آره
می دوم اتاق رییس تا درباره پرونده علی و... باهاش حرف بزنم
وسط حرف لای کاغذ ماغذهاش چشمم می افته به کلمه اهواز وشهدای اهواز
همین دو تا کلمه کافیه یه هو اشاره کنم به یک اپسیلن از کتاب که از اون زیر پیداست و بخوام که کنجکاوی یا به قول ملت فضولیم رو ارضا کنم
ریسس می خنده و کتاب رو بهم میده
اولین عکس از سمت راست: شهید سید محمد حسین علم الهدا
آخیییییییییی چه قدر دلم برات تنگ شده بود آسید حسین
نویسنده » کربلایی ام البنین » ساعت 9:12 صبح روز دوشنبه 28 فروردین 91
خواب تو را که می بینم
دلم برای خودم تنگ می شود
لطفا به خواب من نیا
بگذار با اسباب بازی هایم
سرگرم باشم
نویسنده » کربلایی ام البنین » ساعت 2:21 عصر روز دوشنبه 17 بهمن 90
من می خواهم دلتنگی هایم را حراج کنم
مثل همان پسری که توی میدان شهدا یک روز غروب همه ی مجله های کودکی اش را آورده بود و حراج کرده بود
من همه ی دلتنگی های امروزم را می دهم
همه ی دلتنگی امروزم چیز خیلی خیلی با ارزشی است ها
قبول که همه ی دلتنگی امروزم میراث همان آشنایی نوجوانی ام با آن دی ماه بارانی است
حالا می خواهم
همه ی دلتنگی های امروزم را بدهم
تو فقط دستت را دراز کنی
و این چند قطره اشک را از گوشه ی چشمم پاک کنی
قبول؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
راستی کی بود همه ی دلتنگی هایم را تب کرده بودم؟ یادت نیست؟
پ.ن: خواهرانش می گفتند : شهید علم الهدا به هیچ عنوان طاقت گریه کسی را نداشت به خصوص.....
نویسنده » کربلایی ام البنین » ساعت 11:17 صبح روز چهارشنبه 14 دی 90
کاش یکی از بچه های فقیر هویزه بودم
وقتی که بوی غذا از وانتی می آمد که راکبش گرسنه بود ولب به غذا ها نزده بود.
کاش دختر بچه ی یتیم اقوامت بودم که سوار دوچرخه ام کنی
و آنقدر دور حیاط بگردانی و تا نخندیدم دنبال کارت نروی
کاش تقدیرم این همه دیر و این همه دور از تو مرا نزاده بود
تا شاید می توانستم در کلاس نهج البلاغه ات جرعه ای از چشمه سار حکمت مولا علی(ع) نوش می کردم
کاش وقتی که بهاری بود دلم را در هویزه کاشته بودم
اصلا کاش...........
کاش یکی اختیار زمان را دراین ثانیه های بی سر انجام به من می داد
تا میتوانستم به آن دی ماه بارانی سفر کنم
و گونه های خیس تو را
و استخوان های شکسته ات را
و چفیه ای خاکی و خونی ات را
برای نسل امروز
ترجمه کنم
دلم برای وسعت بی انتهای مهربانی ات تنگ شده حسین
پ.ن: این روز ها سالروز عملیات آزاد سازی هویزه است. یعنی سالروز آسمانی شدن حسین و......
نویسنده » کربلایی ام البنین » ساعت 2:5 عصر روز دوشنبه 12 دی 90
................
پ.ن: امروز تولد شهید علم الهداست
نویسنده » کربلایی ام البنین » ساعت 2:49 عصر روز شنبه 7 آبان 90
ازش می پرسم : تا حالا گم شدی؟
میگه: بچه که بودم آره
میگم : چه حسی داشتی؟
میگه: پیدام میکنن.
مطمئن بودم پیدام میکنن. برای همین از جام تکان نخوردم تا پیدام کنن
پ.ن: خیلی وقته که گم شدم. از جام هم تکان نخوردم. پس چرا پیدام نمی کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نویسنده » کربلایی ام البنین » ساعت 12:26 عصر روز دوشنبه 11 مهر 90
از اداره که میزنم بیرون انگار تمام مسیر پر شده باشه از بوی سیب، یه حالی می شم
یه جورایی هوایی می شم انگار
نسیم که میپیچه توی مقنعه خیسم که از زور گرما خیسش کردم و زیر چادر پوشیدم
خنکای شیرینی رو تزریق میکنه به جانم
اما خوب که دقت می کنم می بینم این خنکار خیلی هم به خیسی مقنعه ام مربوط نیست
دوباره میرم پی رد همون بوی سیب
وای خدای من
مسیر هر روزه ام پرشده از عکس های مختلف تو
شهید سید محمد حسین علم الهدا.....
روی هر درخت یک چفیه و پیشانی بند قرمز که وسط چند تایی اش عکست ور زدن
مات و مبهوتم
جلوی هر درخت می ایستم
دلم می خواد این دو ردیف درخت تا خونه ادامه داشته باشه......
از وقتی به برکت حذف سرویس اداره مسیرم ور عوض کردم و هر روز بعد از حرم پیاده از در اصلی دانشگاه میام تا اداره
دلخوشم به اینکه چند قدم مونده به اداره
عکست از پشت درخت ها سرک می کشه
سلام می کنم و.... و روزم قشنگ تر می شه زیر سایه تو که خیلی مهربونی مثل جدت امام هشتم علیه السلام
پ.ن: دست بر و بچه های طرح ضیافت تکمیلی درد نکنه... اگر چه تو این یک ماه دیوونه ام کردن با سوالاتی که به بخش ما مربوط نبود و... ولی با این کارشون تلافی همه ی این مدت در اومد واقعا
نویسنده » کربلایی ام البنین » ساعت 8:31 صبح روز سه شنبه 25 مرداد 90
نویسنده » کربلایی ام البنین » ساعت 1:30 عصر روز یکشنبه 9 مرداد 90
سلام حسین جان ، آسیدحسین به قول داداشات
دلم گرفته بد جور
از خودم اونقدر دورم که حد نداره
دلم برای خودم تنگ شده
یه جایی آگهی دادم: کسی منو تازگی ها جایی ندیده؟؟؟؟؟؟؟
کسی ندیده بود
پیدا نشدم . اصلا پیدا نشدم
صبحها بعد از نماز صبح از خونه تا حرم حضرت رئوف می دوم اما بعد از ورود از باب الجواد(ع)
درست دم در امور پیدا شدگان حرم که می رسم
دوباره گم میشم
پ.ن: دلم برای خودم تنگ شده....کسی تازگی ها خودمو جایی ندیده؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نویسنده » کربلایی ام البنین » ساعت 11:54 صبح روز شنبه 4 تیر 90
دیروز ها مادرت، استادت آقای دکتر نبئی، برادرانت آقای سید کاظم و آقا سید علی و....
یک یک تمام آنانکه بر چشم خانه هاشان ردی از برق نگاه تو بود پر میکشند
" وناگهان چه قدر زود دیر می شود "
و کم کَمک چه قدر سراغ گرفتن از تو دشوار
پ.ن: با خبر شدم آقای دکتر ذوالفقار رهنمای خرمی هم اتاقی شهید علم الهدا در دوره کار شناسی و دوست صمیمی دوران دانشجویی شهید به رحمت خدا رفتند.......
خدا رحمتشان کند..... چه قدر سوال نپرسیده داشتم از ایشان ........
نویسنده » کربلایی ام البنین » ساعت 11:35 صبح روز شنبه 4 تیر 90