ادم وقتی نوجوان هست خیلی به خودش نگاه میکند و مدام خودش را ورانداز میکند وووو
حالا من به بحث روانشناسی موضوع کار ندارم که چه اهمیت دارد ظاهر آدم در این دوره
حالا فکرش را بکنید .آدم نوجوان باشد و برود جبهه و عدل یه ترکش بیاید و بخورد و دست آدم را قطع کند.
واویلا... هی می روی و جلوی ایینه و به خودت نگاه می کنی و.....
خلاصه نوجوان بود . دستش که قطع شد خیلی قصه می خورد.
تا اینکه یک روز رهبر نازنین ما که آقاترین رهبر و پدر دنیاست در دیدار های استانی خود به منزلشان می رود(آن زمان حضرت آقا رئیس جمهور بودن)
از اینجا به بعد از قول آقای قربانی: آقا بغلم کرد و در گوشم گفت : نا راحتی که دستت قطع شده؟
گفتم، یواش گفتم: آره
با همان یک دست سالمشان بغلم کردن و محکم فشارم دادن و در گوشم گفتن: تازه شدی مثل من

نویسنده » کربلایی ام البنین » ساعت 8:29 صبح روز دوشنبه 15 اسفند 90
سهمی از سرفه هایت به من بده
در این شبهای بی قراری
بد جور گلویم می سوزد از عطش
نویسنده » کربلایی ام البنین » ساعت 7:51 صبح روز سه شنبه 8 آذر 90
دست و پایش را محکم به تخت بسته بودند.
پرستار به پرونده نگاه کرد.نوشته بود جانباز اعصاب و روان.
پرستار دوباره پرونده را مرور کرد.بیمار جوان تر از آن بود که زمان جنگ را درک کرده باشد.
دوباره و سه باره پرونده را مرور کرد. جانباز اعصاب و روان.
سنش را حساب کرد. هنوز 40 سالش نشده بود. دوباره حساب کرد. سالهای آخر جنگ 13 یا 14 ساله بوده.
پرستار حسابی به هم ریخت.
بیمار اعصاب و روان چشم هایش را باز کرد.
وضعیتش کاملا عادی بود.نگاهی به دستهایش کردو باصدای بغض آلودی گفت:دستهامو چرا بستید؟
پرستار سعی کرد توجیه کند.ترسیدیم موقع شوک از تخت بیافتید.
جانباز اعصاب و روان نگاه مظلومانه ای کردو هیچ نگفت.
هم او و هم پرستار می دانستند که این توجیهی بیش نیست.
پرستار، بهیار بیمارستان را صدا کرد. دستهای این مرد را باز کنید.
تنظیف زیر بار نمی رفت. مسئولیت داره.
پرستار داد زد:مسئولیتش با من.گفتم باز کن دستهاشو.
این مرد که می بینی زمان جنگ 13 ساله بوده. این آدم از 13 سالگی مََََرد بوده.
پ.ن:این نوشته بازنویسی خاطره ی خواهرم( پرستار یکی از بیمارستان های مشهد)است که حسابی به همش ریخته بود.
پ.ن2:خاطرات خودم را ولی جرات ندارم که بنویسم که مشاور فرزندان جانبازان در دانشگاهم
نویسنده » کربلایی ام البنین » ساعت 10:24 صبح روز چهارشنبه 15 تیر 90
نه سال است او را ندیده ام.مهمان است و برای شهادت امام رضا (ع) رنج سفر از ورامین را بر خود هموار کرده با زن و بچه اش
از خوش شانسی من مسیر های در رو حرم را بلد نیستند . پس می برمشان حرم گاه و بیگاه...از حرم بر می گردیم ،لای به لای مدارکش کارت جانبازی می بینم. توجهم جلب می شود و لی چیزی نمی گویم.
روز بعد به نقل خاطرات کودکی و نوجوانی نشسته ایم.می گویم آخرین باری که با پدر و مادر خدا بیامرزت آمده بودی مشهد یادت هست. سال 65؟؟؟
می گوید: بعد از آن سفر من جبهه رفتم . دو سه سال جبهه بودم. پدرم تشویقم می کرد که بروم و پنهان از مادرم می رفتم.ادامه می دهد تا.....برای اولین بار می گوید که جانبازم
عجب
می پرسم جانباز؟ تا جایی که من می دانم یک گلوله هم نخورده ...یک ترکش هم...آهسته و زیر لب می گوید : شیمیایی ام
پس برای همین........بگذریم. باور نمی کنم تقریبا هم سن هستیم. چه قدر شکسته شده ای پسر عمو....رو نکرده بودی تا به حال
پ.ن:چه قدر از این پسر عمو ها اطراف ما هستند که هیچکدام از رنج ها و زحماتشان را رو نکرده اند تا به حال
یا امام رضا (ع) سالهاست پدری کرده ای برایمان. این روز ها که فهمیده ام چرا به شما می گویند غریب الغربا بیشتر دلم در داغ شما سیاه می پوشد. ما را ببخش اگر هنگام زیارت حقت را انچنان که باید نمی شناسیم و ادب را آن چنان که بادی رعایت نمی کنیم. و ببخش اگر ازمهمان هایت در خور منزلت مهمان تو پذیرایی نکردیم
نویسنده » کربلایی ام البنین » ساعت 3:43 عصر روز جمعه 15 بهمن 89