هرگز باورم را خط نمی زنم
هر چه قدر هم که دلم تنگ شود و بگیرد، قدم زدن در کوچه های کودکی پر شهیدم را فراموش نمی کنم
باورم را خط نمی زنم. همان باور کودکی هایم را که چادر گل گلی سرم می کرد و نرم نرمک صبح های جمعه از رختخواب ناز می کشیدم به مهدیه
باورم را خط نمی زنم.
باور مردی که در راه است.آن مرداسب دارد و در باران ، دستهای مهربانش را دور تمام دلتنگی های کودکیم حلقه خواهد زد.
آن مرد نخواهد گذاشت مادرم بیشتر از این درد بکشد.آن مرد با اینکه خیلی خیلی خیلی مهربان است ولی انتقام میگیرد از آن هایی که سیلی زدند ....
باورم را خط نمی زنم. هر چه قدر هم که زندگی با همه ی توانش ، شانه های زنجورم را بیازارد
باور اینکه هر چه می خوریم از برکت شهیدان است.
باوری که پشت قاب عکس آن هایی که دوستشان داشتم در گلزار شهدا شکل گرفت و بارور شد.
پشت پنجره فولاد، زیر گلدسته ها کنار ایوان طلاجوانه زد
ما بین کف الیمین و کف الیسار عمو عباس تو کربلا شکوفه داد.
نرسیده به ضریح شش گوشه ناگهان در ناگهانی سبز شکوفا شد.
باورم را خط نمی زنم حتی اگر کنار ضریح چشمهایت حاجت روا نشوم
نویسنده » کربلایی ام البنین » ساعت 9:12 صبح روز سه شنبه 15 فروردین 91
مرا کیفیت چشم تو کافی نیست
کارم از ریاضت کشی گذشته است
تشنه ام
به آب زلال قمقمه ات نیاز دارم
اصلا به قمقمه ات هم راضی نیستم
دریا را می خواهم
دریا با همه ی خورد و ریز هایش
با رود خانه های کوچکش که توی نقشه جغرافیا نخی بیشتر نیستند
اصلا حالا که بحث سهم خواهی است
من سهم بیشتری می خواهم
سهم بغض هایم، سهم دلتنگی هایم، سهم سر زدن هایم
همه ی خودم را می خواهم
خود گمشده ام را
پ.ن: .....بغضی که فرو خورده شد
نویسنده » کربلایی ام البنین » ساعت 5:29 عصر روز شنبه 13 اسفند 90
خان 1: همیشه دی ماه که می شود. این روز ها،دلتنگی هایم به اوج خودش می رسد. دلم می خواهد هویزه باشم . چرا ؟بماند
خان2: معمولا در برنامه تربیتی ام تنبیه بسیار کمرنگ تر از تشویق است.
ولی گاهی تنبیه لازم و گریزی از آن نیست.
وقتی تنبیه می کنم خودم بیشتر از تنبیه شونده جلز و لز می زنم. چون هیچ گاه برای انتقام گرفتن از کسی تنبیه نکرده ام.
این روز ها مجبور شدم بچه ی شهید را تنبیه کنم.
دختر دانشجوی مهندسی و تنها فرزند شهید. کلی دعواش کردم .
اگر چه هیچ چاره ای نبود و تاثیر این تنبیه خیلی بیشتر از دلسوزی محبت هایی بود که در این سه سال داشتم و باید این اتفاق می افتاد ولی خودم خیلی بیشتر از "آ" ناراحت بودم .
کاش راه دیگری بود. برای همین زود تر از اداره زدم بیرون
خان 3: کمی که از اداره دور شدم نا خود آگاه برگشتم طرف عکس شهید علم الهدا روی دیوار پشت سر و تا زمانی که عکس در دید رسم بود بارها و بارها برگشتم
خان 4: با صدای قهقهه بلندی به خود آمدم.
دختر و پسر سر ظهر توی خلوت زمستانی زیر درخت کاجی همدیگر را در آغوش گرفته بودند و مستانه می خندیدند .
نگاهشان که کردم چندشم شد.
چند لحظه فکر کردم صدای قهقه واقعا صدای آن ها بود یا صدای شیطان
خان 5: کمی آن طرف تر کنار درخت کاجی تابلوی نصب شده بود : این درخت در دست تیمار است...
برگشتم و به آن دو دختر وپسر نگاه کردم.
هنوز در آغوش هم بودند بی هیچ ابایی ......
کاش کسی هم به فکر تیمار آن ها بود ...
خان 6: برای این که حالم بهتر شود و بتوانم 4 ساعت نظریه اسکینر درس بدهم رفتم پارک قدم بزنم .
روی نیکمتی پسر جوانی نشسته بود که موهایش را به شکل تاج خروس درست کرده بود. یعنی یک تاج وسط کله اش بود و بقیه اش..
او هم نیاز به تیمار داشت...
خان 7 : زود تر از موعد مقرر رسیدم دانشگاه و تا کلاس شروع بشود رفتم اتاق مسئول آموزش تا چایی بنوشم.
ایشان هم شروع کرد به صحبت کردن : این خانم فلانی اصلا.....
بعد از کلی فرمایش پرسید نظر شما چیه ؟
جواب دادم : دارم به این فکر میکنم که همه ی این حرفهایی که شما گفتی غیبت هست.
ضمنامن هم همین انتقاد را به ایشان داشتم و دیروز دوستانه و در خلوت به خودش گفتم
گفت : می دانی اشکال من چیست؟
: گفتم نه
گفت : عاشق نیستم
خان 8: یاد عشقم افتادم و اشک توی چشم هام جمع شد.
یاد هویزه و دی ماه یاد جمکران..
یاد مشاوری که گفته بود برو عاشق بشو ...ولی من که عاشق بودم....
راستی اگر من عاشق بودم چرا نسل بعد از من نیاز به تیمار دارد ؟
یعنی بد عاشقی کردم که عشقم به ارث نرسیده ؟
خان 9 : حسین جانم مرا ببخش اگر عاشق خوبی نبودم
پ.ن: اسم این پست اولش نسل گمشده بود. ارتباط خان های مختلف با هم رو هم خودتون پیدا کنید بی زحمت .
ببخشید که طولانی شد. خیلی سعی کردم جان مطلب را فقط بنویسم
نویسنده » کربلایی ام البنین » ساعت 8:42 صبح روز سه شنبه 13 دی 90
یه روز با دوستم تو بهشت زهرا سلام الله علیها قدم می زدیم
روی یکی از قبور شهدا
گمانم رو قبر شهید گمنامی بود
یه گنجشک کوچولو نشسته بود
هی نوک می زد به قبر و سرش رو بالا می گرفت و نمی دونم چی رو هی قورت میداد
به دوستم گفتم : نگاه کن روزی اون گنجشک کجا ریخته شده براش
نگاه کن برای اینکه روزی خودش رو دریافت کنه هی باید نوک بزنه رو قبر شهدا
و بعد هی نشستیم و نگاهش کردیم
گنجشکه رو میگم
پ.ن: مدتیه بد جوری به اون گنجشکه حسودیم میشه
نویسنده » کربلایی ام البنین » ساعت 1:31 عصر روز چهارشنبه 18 آبان 90
باز خوانی یک پست قدیمی
نام خدای حسین(ع)
پدر گفت : اسماعیل! خواب دیده ام که معشوق تو را در پای خویش قربان شده می خواهد
اسماعیل گفت: به آن چه معشوق گفته است تن بده . ستجدونی ان شاء الله من الصابرین.
پدر گفت: پس آماده شو تا با هم به قربانگاه شویم .
اسماعیل آماده بود.
اسماعیل گفت : پدر ! دست و پایم را ببند. مباد که در حضور معشوق دست و پای بزنم و حرمت ندارم بزرگی ات را
چشم هایم را نیز ببند تا هرم نگاهم دلت را نلرزاند
معشوق گفت : بس است شما را بدون قربان شدن بر گزیدم
اسماعیل شد نماد عشق ، نماد قربانی
.
اسماعیل گفت: پدر تشنه ام
پدر گفت : به زودی از دست جدت سیراب خواهی شد.
اسماعیل دیگری گفت : پدر غصه نخور هنوز سرباز شش ماهه ای در گاهواره داری
پدر خون گلوی اسماعیل را به آسمان پرتاب کرد و گفت " الهم تقبل منا هذا قلیل من القربان
یک نیم روز و این همه اسماعیل!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اسماعیل در گودال قتلگاه به آسمان نگاه کرد
معشوق گفت : ان الله یراک قتیلا اسماعیل خندید.
خدا خندید و حسین شد مظهر عشق . آخر عشق
اسماعیل گفت : پدر رخصت بده تا من هم مثل برادرانم به جبهه برم
پدر گفت : تو که به سن قانونی نرسیده ای
اسماعیل گفت : یک دستکاری کوچک در شناسنامه که گناه بزرگی نیست . هست؟
پدر خندید . فردا به بهشت تقلبی ها می برندت ها..... اسماعیل خندید. پدر خندید
اسماعیل رفت.
اسماعیل رفت و بر نگشت و پدر به دنبال اسماعیل به راه افتاد. هویزه.خرم شهر .آبادان. دهلران. فکه. شلمچه ......
چه قدر همه شبیه همند. همه رعنا. همه زیبا
مگر بر این دشت بذر اسماعیل پاشیده اند
پدر مشتی از خاک دشت برداشت برا ی توتیای چشم هاجر
خاک این دشت توتیاست قدر بدانیم
نویسنده » کربلایی ام البنین » ساعت 3:41 عصر روز یکشنبه 15 آبان 90
بعضی ها قلبشان را چند تکه کرده اند
و هر تکه را جدا
و طی مراسمی باشکوه
در هاله ای از احساس
به پیشگاه حضرت داور هدیه داده اند
تا فرشتگان گمان نکنند
و نگویند
انسان در زمین فساد خواهد کرد
پ.ن : تقدیم به مادران چند شهید داده
نویسنده » کربلایی ام البنین » ساعت 2:26 عصر روز یکشنبه 19 تیر 90
تمام حجم دلم را
شعله های عطش می گدازد
کاش یک جرعه عباس
بر این دشت می چکید
نویسنده » کربلایی ام البنین » ساعت 9:6 صبح روز دوشنبه 13 تیر 90
محمد (ص) از حراء یک بار دیگر
فرود آ و ببین
دنیای قیر اندود وتاریک جهالت را
ببین سیمای خشم آلود گرگ زخمی این نامردمی ها را
ببین این کج رهی ها
کج سری ها
کج دمی هارا
چو گاو پیر عصاری که می گردد بدور خویشتن آهسته و غمناک
ببین این دور خود بیهوده گشتن را
بروی چینه های خاک
تراشیدن
پرستیدن
شکستن را
بیا فریاد کن...فریادکن ......فریادکن فریاد
کجائید آی رهپویان بی ارام فصل عشق؟
کجائید ای درختان بلند دشت زیبایی ؟ ........
بیا با بانگ درد آمیز خود در این شب تاریک و ظلمانی
بگو با کج ره اندیشان سوداهای شیطانی : چه شد قران؟چه شد قرآن؟
چه شد این تگ چراغ روشن شب های طوفانی؟
*******
بیا فریاد کن ....فریاد کن.....فریاد....کجائید ای درختان بزرگ جنگل تاریخ ؟
....چرا دیگر نمی آید به گوش از کعبه بانگ هم صدائی ها؟....فرو خشکید آیا چشمه ی تکبیر؟
اذان آن شعله دیرین ایمان نیز شد خاموش؟فراموش شما شد آیه های صبح و پیروزی.....
محمد (ص)از حرا یک باردیگر ...فرود آ و ببین قرن سیاه جاهلیت را
چه قرن وحشت انگیزی....تمام بوته های سبز گلزار شرف پژمرد
محبت مُرد....جهان دریای ِ آدم های خصم جان ِ یکدیگر ....کنون از شرق و غرب مقتل انسان
محمد (ص)، لات و عزی حکم می رانند
و هر دستی ز هر سنگی خدایی تازه میسازد
....محمد (ص) باغبان خسته جان دشت تاریخ بشر......برخیز....بنگر .....آه...
که آتش می کشد در کام خود گلبوته های باغ قران را
محمد (ص) از حرا یک بار دیگر.......
محمد حسن زورق از کتاب کعبه در زنجیر
نویسنده » کربلایی ام البنین » ساعت 7:46 صبح روز چهارشنبه 8 تیر 90
آی با شمایم
بنشینید
بنویسید
سر سطر
که صبح
از مزار شهدا میآید
با سبد هایی از میخک سرخ
وسپس می آیند
صبح و خورشید و نسیم
وبه لبخندی
می گشایند در مدرسه را
زنده یاد سلمان هراتی
نویسنده » کربلایی ام البنین » ساعت 6:12 عصر روز یکشنبه 5 تیر 90
متنی فوق العاده زیبا از استاد زنده یاد قیصر امین پور
آدمها مثل ِ کتابها هستند
بعضی آدمها جلدِ زرکوب دارند،/بعضی جلدِ ضخیم و بعضی نازک،/بعضی آدمها ترجمه شده اند،
بعضی از آدمها تجدیدِ چاپ میشوند،/و بعضی از آدمها توقیف و بعضی از آدمها فتوکپی ِ آدمهای ِ دیگر اند.
بعضی از آدمها صفحاتِ رنگی دارند،/بعضی از آدمها تیتر دارند، فهرست دارند،و روی پیشانی ِ بعضی از آدمها نوشته اند:/حق ِ هر گونه استفاده ممنوع و محفوظ است.
بعضی از آدمها قیمتِ روی ِ جلد دارند،/بعضی از آدمها با چند درصد تخفیف به فروش میرسند،
و بعضی از آدمها بعد از فروش پس گرفته نمیشوند./
بعضی از آدمها را باید جلد گرفت،بعضی از آدمها را میشود توی ِ جیب گذاشت!
بعضی از آدمها نمایشنامه اند و در چند پرده نوشته میشوند.
بعضی از آدمها خط خوردگی دارند،بعضی از آدمها غلطِ چاپی دارند
.بعضی از آدمها را باید چند بار بخوانیم تا معنی ِ آنها را بفهمیم.
و بعضی از آدمها را باید نخوانده دور انداخت.کتابها مثل ِ آدمها هستند.
بعضی از کتابها برای ِ ما قصه میگویند تا بخوابیم.و بعضی قصه میگویند تا بیدار شویم،
بعضی از کتابها تنبل هستند.بعضی از کتابها تقلب میکنند،بعضی از کتابها دزدی میکنند!
بعضی از کتابها به پدر-و-مادر ِ خود احترام میگذارند.
و بعضی حتی اسمی هم از پدر-و-مادر ِ خود نمیبرند.بعضی از کتابها هرچه دارند، از دیگران گرفته اند.
بعضی از کتابها هرچه دارند به دیگران میبخشند.و بعضی از کتابها فقیر اند و بعضی گدایی میکنند.
بعضی از کتابها پرحرف اند، ولی حرف برای ِ گفتن ندارند،و بعضی ساکت و آرام اند ولی یک عالم حرفِ گفتنی در دل دارند.
بعضی از کتابها بیمار اند،بعضی از کتابها تب دارند و هذیان میگویند.
بعضی از کتابها، کودکانه و لوس حرف میزنند.و بعضی از کتابها فقط غر میزنند و نصیحت میکنند.
بعضی از کتابها پیش از تولد میمیرند.
و بعضی تا ابد زنده هستند
پ.ن: این بعضی آخر مثل قرآن ، مثل شهیدان
نویسنده » کربلایی ام البنین » ساعت 6:8 عصر روز یکشنبه 5 تیر 90